۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

انتخابات 84 و 88

پس از اولین اعلام شمارش آرا در ساعت 8 (که البته باید ساعت 7 مى بود!) تقریباً 15.7 میلیون رأى از لحظه ى پایان رأى گیرى و شروع شمارش، شمارده شده بود و رأى احمدى نژاد هم 2.54 میلیون گزارش شده بود. رأى هاشمى هم 3.37 میلیون بود. 45 دقیقه بعد خبرهاى جدیدى را سخنگوى شوراى نگهبان (بجاى وزارت کشور!) به اطلاعمان رساند که 21 میلیون رأى شمارش شد! یعنى در عرض 45 دقیقه، 6 میلیون رأی!! نتایج انتخابات هم که کلاً دگرگون شده بود. رأى احمدى نژاد رسیده بود به 4.17 میلیون! در حالى که رأى هاشمى هم 4.45 میلیون شده بود. البته از همه افتضاح تر رأى کروبى بود که از 3.24 میلیون رأى رسیده بود به 3.72 میلیون! که او هم بعداً صدایش در آمد. آراءِ بالطه هم از 3% کل آرا ناگهان به 15% جهش کرده بودند که در این میان معلوم نیست اگر اینهمه آراءِ باطله داشتیم پس آراءِ کاندیداها از کجا آمده؟! اخبار متناقض بعد از ساعت 8:45 هم هرکدام جاى خود را دارد. اما از همه جالب تر آمار ساعت 9 بود (یک ربع بعد) که به نقل از وزارت کشور، آراى شمارش شده هنوز چیزى حدود همان 15.7 میلیون رأى بود! و کروبى نیز هنوز در جایگاه دوم قرار داشت! گویا هنوز خبر اجماع فقها بر سر احمدى نژاد به وزارت کشور گزارش نشده بود. البته از سوى دسته ى احمدى نژاد هم سعى شد مقابله به مثل شود. مثلاً کسى گفته بود که تقلّب در انتخابات به ضرر احمدى نژاد بود!! در این گفته که جاى بحثى نیست، اما همین که فقط 4 پست مهم در دولت نهم (3 وزارت و یکى معاون اول رئیس جمهور!) به همان فرد پیشنهاد شد، خود به تنهایى صلاحیت او را در اموري كه بعهده داشته نشان ميدهد. از این دست آدمها در دولت نهم کم نبودند و در جمهوري اسلامي امري كاملاً عاديست. به هر حال، هدف کشاندن انتخابات به دور دوم بود که هرچند عجولانه ولى انجام شد و در دور دوم هم که هم از جهت رأى دهنده ها و هم از نظر تعداد کاندیداها، راه براى اعلام هر نتیجه ى دلخواه باز بود.
حال شما درنظر بگیرید آن تقلب در زمانى بود که خاتمى رئیس جمهور بود و هرچند خیانتى که به این ملت کرد هیچگاه از خاطره ى مردم فراموش نمى شود، اما لااقل آدم سالم و درستى بود و اهل خیلى از باند بازى ها و سوء استفاده ها و کثافت کارى هایى که در چهار سال احمدي نژاد به حد اعلى دیدیم نبود. اما در انتخابات 88 با آن وضع دولت و آن سردار میلیارى که وزیر کشور شدنش هم با آراء نمایندگان مجلس زیر سؤال بود، با آن سوابق درخشان از کشتار مردم آذربایجان غربى گرفته تا معاملات نفتى غیر قانونى با تاجیکستان و زمین خوارى در شمال تهران و ترانزیت سوخت و دیگه برو الى ماشالله!! قرار بود انتخابات 88 را کنترل کند، مگر فقط خدا ميتوانست به داد انتخابات 88 برسد. البته صحبت هایى هم بود که اصلاً عامل اصلى شهردار شدن احمدى نژاد همین محصولى بوده که از نفوذ باجناق اش، ولایتى، استفاده میکنه تا حکم شبهه دار رفیق دیرینه ى باند زیر آب زنى و سرکوب دوران جنگش، محمود احمدى نژاد رو نهایى کنه. به هر حال شکى نیست که چه وزیر کردن این آدم متقلّب که قبلاً هم مشاور رئیس جمهور بوده، چه وزیر کشور قبلیش، اون ققنوس سوخته ى دولت نهم، على کردان، که دوباره واسه انتخابات 88 بهش پست دادن ، اونم چند ماه قبل از انتخابات، بى دلیل نمیتونست باشه. از يكي دو ماه قبل از انتخابات، صحبتهايي از نامه هاى شک برانگیز وزارت کشور به افراد نامربوط جهت شرکت در امور مربوط به انتخابات بود که همان موقع بد جور بوى تقلب ميداد.
اين زمان وقتي به ياد استعفاي جمعي بسياري از كاركنان وزارت كشور مي افتم و آن يكپارچگي صدا و سيما و قواي كشور در حمايت از احمدي نژاد كه درست چند روز قبل از انتخابات بوجود آمد بيشتر مطمئن ميشم كه اصلاً بي دليل نبود چند ماه قبل از انتخابات با هركس صحبت ميكردم ميگفتم اينبار هم تقلب ميكنن. ولي اون موقع بيشتر ميخواستم ديگران رو قانع كنم رأي ندن و به فكر تغيير رژيم باشن، يكي دو هفته قبل از انتخابات بخاطر ترسي كه از روي كار آمدن دوبارۀ احمدي نژاد پيدا كردم نظرم عوض شد و گفتم شايد اين گره رو بشه با دست باز كرد. ماجرا هم از اين قرار بود كه دروغهايي كه احمدي نژاد در مناظره با كروبي دربارۀ آمار و ارقام دولت نهم گفته بود رو خيلي از دور و بري هام تو همون يك مناظره باور كرده بودن. بازتابي كه از اون مناظره در بينندگانش ديدم آنقدر سنگين و باور نكردني بود كه شب از شدت بهم ريختگى فكرى خوابم نبرد.
اما نماينده شدن ميرحسين موسوي از زاويه هايي درخور توجه بود. چون هرچند هيچ قدرتي نداشت، اما بخاطر اختلاف نظر با خامنه اي در سالهاى بعد از جنگ، فرد قابل بحثي بود، البته با هاله ى غلیظى از ابهام. ابهاماتى که به سکوتش در زمان نخست وزیرى اش در برابر خیلى از سوء استفاده هایى که از تموم شدن جنگ میشد بر میگشت و ابهاماتى که تو حرفها و وعده هاى انتخاباتیش میشد دید. طفره رفتن از پاسخ به سؤالات دانشجویان دانشگاه نوشیروانى بابل، تأکید او بر پیرو خط امام و پایبند به ولایت فقیه بودن که اصلاً مشخص نیست به کدوم ور پیاز مربوط میشه؟! اگر او اصلاح طلب بود و باز هم قرار بود دولت اش مثل اصلاحات قبل، هر نه روز یکبار بحران داشته باشد و ایشان هم هیچ برنامه اى براى راهبرد عملى اصلاحات و درس گرفتن از تجارب تلخ دوره ى اصلاحات قبل نداشته باشد، عملاً خدمتى جز سرکوب بیشتر فعالین سیاسى و احزاب و اندیشه هاى منتقد در این کشور نکرده بود. اگر خود را وابسته به جناح راست و پیرو رهبرى میدانست و مانند احمدى نژاد میخواست دولت عدالت محور راه بیاندازد و هدفش هم فقط رسیدگى به وضع اقتصادى کشور و آوردن پولهاى برباد رفته ى این ملت سر سفره هایشان و افشاى اسامى متهمان اقتصادى است، گوش مردم از این شعارهاى فریبنده پر بود. در واقع شايد با آمدن موسوي كمي اوضاع بهتر ميشد، اما به اعتقاد من بيشتر از الان باعث نا اميدي مردم ميشد و دولتش مثل يك سوپاپ اطمينان عمل ميكرد.
وقتى موسوي نتواند به هیچ کدام از آقا زاده ها بگوید چه غلطي داري ميكني؟، وقتى منشأ واردات و توزيع مواد مخدر مشخص باشد اما نشود جلويش را گرفت چون دمش به بيت رهبري وصل ميشود، و تمام اين پافشاري نظام در داشتن بمب هسته اي و ريختن سرمايه ايران به فلسطين و لبنان و سوريه و عراق و غيره برنامه ي بهم پيوسته اي هست كه مثل يك پازل، هركدام يك تكه از آن هستند، و آزادي بيان و جريان آزاد اطلاعات و روزنامه ها هميشه در مقابل اين نقشه قرار ميگيره، موسوي چگونه ميخواست وضع را بهتر كند؟ شعار آزادي روزنامه ها ساده است اما برقرار كردن امنيت روزنامه نگاران ديگه به اون سادگي نيست. بلایى که گروه هاى فشار و حزب الله و لباس شخصى ها و بسیجى ها و نان به نرخ روز خور هاى حکومت در دوره هاى قبل سر روزنامه نگاران آوردند يادمون نرفته. وقتى تولید داخلى به دلیل واردات خودسرانه ى یک عده سپاهى که هریک به نحوى به بیت رهبرى وصل مى شوند شدیداً در رکود افتاده و وقتى بسیارى از سرمایه داران سرمایه هایشان را به دلیل وضعیت بحرانى کشور ناشى از سیاستهاى نادرست رژیم (و مورد تأیید شدید رهبرى) در قبال آمریکا و اسرائیل و یهود و حرفهاى نامربوط درباره ى گسترش اسلام و غیره، از ایران خارج کردند و بسیارى از کارخانه ها از همان ابتداى دولت نهم تعطیل شدند ولى موسوي هيچ برنامه اي براي حل ريشه اي اين مسائل نداشت (و نميتوانست داشته باشد چون قدرتش را نداشت) عملاً توان ایستادن مقابل مراجع و فقهایى را که سالهاست با نهایت گستاخى، تمام جسم و روح کارگران و زحمت کشانى را که دو شیفت در روز در معادن و کارخانه هاى آنها به بیگارى گرفته مىشوند استثمار مى کنند نداشته و ندارد، با چندتا وزير و مشاور كه احتمالاً تعدادي از اونها و معاونهايشان هم تحميل ميشدند چه كار ميخواست بكند؟
من هنوز هم روي حرف خودم هستم كه آن موج سبز قبل از انتخابات بيشتر براي رئيس جمهور نشدن احمدي نژاد بود تا رئيس جمهور شدن موسوي. اگر هم موسوي پيروز ميشد مثل آب يخي بود كه بريزن روي مبارزه ي تمام كساني كه از ريشه ي اين استبداد مذهبي و دستگاه عوامفريبي جمهوري اسلامي آگاه بودند.
يك نكته ي جالب كه در آن جريان پيش آمد اين بود كه موسوي ميگفت من اصلاح طلب اصولگرا هستم! اينهم واسه شيره ماليدن سر مردم ميتونست توسط سياستگزاران رژيم، خوب بهره برداري بشه، كه البته مورد استقبال چنداني قرار نگرفت. دور دوم انتخابات قبل یك عده به احمدى نژاد رأى میدادند که اصولگراست و دولتش با مجلس هم پیاله میشه اونوقت کشور میشه بهشت، بعد هم دیدیم هرچى اصولمرد تو کشور بود (مثل حداد عادل و پور محمدى و ...) همه با احمدي نژاد شاخ به شاخ شدند و چه فضاحتى که این اصول دوستان بار آوردند. وضعیت اصلاحات هم که خیلى وقت بود معلوم بود. همان داستان غم انگیز خاتمي چند ماه قبل از انتخابات بس که اول میگفت براى آمدن به صحنه ى انتخابات مردّدم و ترجیح شخصى من این است که نیایم. بعد در نهایت خفت و ذلت اومد تو تلویزیون و با یه بغض عجیبى گفت من هیچوقت در آمدنم به عرصه ى انتخابات مردّد نبوده و نیستم!! انقدر دلم براش سوخت گفتم چقدر این آدم بدبخت و زبون شده، پاشم برم یه پولى چیزى بهش بدم با این وضعیت که این داره پیش میره پس فردا کمیته امداد هم راش نمیدن! تو انتخابات 88 هم داشت يه نسخه ي جديد براي ملتمون پيچيده ميشد كه هم اصلاح طلبه هم اصولگرا. آنهم كه ميرفت بعدش اصلاً بعيد نبود يه حزب بسازن، حزب "ناراضيان از حكومت" چندتا نماينده هم حزبشون بفرسته مجلس و حتماً كلي هم رأي بياره. داستاني ميشد دوباره...... اما سير قضايا به همين سادگي هم پيش نميره، كه بگيم موسوي نيومد پس بهتر شد. چرا؟ چون كه...
ببينيد موج سبز و اعتراضات و تظاهرات قبل از انتخابات، در واقع تجلی آشکار تخلیه انرژی مردم بود. وقتي چه فرد و چه جامعه دچار سرخوردگي و يأس و بيكاري و شكافهاي روحي رواني بشه، به مرور در او انرژيهاي ناسالمي كه مي بايست به شكل كار و فعاليت سازنده و با نشاط تخليه ميشد جمع ميشه و بي اراده دنبال راهكاري براي تخليه ي اين انرژي ميگرده. وقتي پس از انتخابات، حكومت با سركوب و تحقير مانع از اين تخليه انرژي مردم ميشه، همين انرژي سرمنشأ بسیاری از جرم و جنایت ها خواهد شد ويا بسياري مشكلات رواني و پناه بردن به افيون و... در شرایط سرکوب و دیکتاتوری در 4 سال احمدي نژاد، وقتی که حقوق اساسي مردم لگد مال ميشد و حكام به دزدی و قتل و دروغگویی می پرداختند، این انرژی جمع شد و بصورت يك عكس العمل قابل انتظار در موج سبز قبل از انتخابات نمايان شد. ما همچون كشورهاي پيشرفته تر فرهنگ آگاه كردن همديگر و نيمه ي ناآگاهتر جامعه و فعاليتهاي حزبي و نشرياتي و صنفي را به آنصورت نداريم، به همين خاطر یک مدت طولانی خفقان، نا امیدی، ترس، غم، فساد، و از سوی جباران نیز ظلم و غارت و خیانت و کشتار و سرکوب، نتيجه اش يك دورۀ تخليه انرژي ميشود و آماده شدن براي استبداد بعدي. شايد دليل اينكه حكومت به مخالفان دولت، قبل از انتخابات اجازه ي روزنامه نويسي و برگزاري تظاهرات و سخنراني داد هم همين بود، اما به نظر من نتيجۀ اين كارش مثل دود در چشم خودش رفت، چون قضاياي بعد از انتخابات را منجر شدو احساس نارضايتي و سرخوردگي به مراتب بيشتر شد.
يك نكته اي كه دوست دارم اشاره كنم، معمولاً حركات استبداد ستيز توده ها كه با احساسات خيلي شديد و خشم و تنفر بيش از حد از رژيم حاكمه به همراه بوده به نتيجه ي درستي نرسيده است. مثلاً همين انقلاب 57 خودمان، حاصل سركوب طولاني مدت ملت بود كه هيچ طور هم نتوانستند جمعش كنند. اما متأسفانه چون توأم با خشم بیش از حد مردم و بیستر برآمده از غلیان احساسات آنها بود (تا نتیجه ی یک فرآیند تصميم گيري) به انحراف کشیده شد و دست ناشایستگان افتاد تا دوباره برای مدت نامعلومی كشورمان در استبداد فرو رود. یا مثلاً وقتی جنگ به پایان رسید، موج شدید سرکوب ها از ناحیه ی حکومت، با قتل عام زندانیان سیاسی از سال 67 شروع شد و تا سالها ادامه یافت. تجلی خشم مردم از این روند، شلوغی هایی بود که در جریان 2 خرداد 76 و یکی دو سال بعد از آن ادامه یافت. اما با سنگ اندازی های جناح خائن نظام (در تعطیل کردن نشریات و دادگاه کرباسچی و قتل های زنجیره ای و...) این موج بالاخره چندی پس از 18 تیر تقریباً ساکت شد و باز نا امیدی و زورگويي انحصار طلبان و غارت اموال مردم، كشور را فرا گرفت. بسیاری نیز از خاتمی روی گرداندند که به این ملت خیانت کرده و با وجود 18 میلیون حامی، در مقابل آنهمه کارشکنی سکوت کرده است. در انتخابات 88 هم ما داشتيم ناجي ديگري پيدا ميكرديم كه براي مدت كوتاهي انرژي خود را تخليه كنيم و بعد هم همه چيز را روي سر او خراب كنيم!
تابحال فكر كرديد در دور دوم انتخابات 84، آن 17 ميليون رأي براي احمدي نژاد از كجا آمد؟ نميگويم رقم درست بوده و تقلب نشده، اما به شخصه بسياري را هم ميديدم كه ميخواهند به احمدي نژاد رأي دهند. چه چیز می تواند دلیل آن 17 میلیون طرفدار (یا شاید هم انتخاب نادرست آن جمعیت کثیر از رأی دهندگان میان احمدی نژاد و هاشمی) باشد؟ برخي از تحليلگران میگویند نتیجه ی شکست اصلاحات بود. اما به نظر من دلیل چیزی نمی تواند باشد جز ناآگاهی. اگر آگاهی مردم بالا باشد، هم تصمیم گیری صحیح را درپی خواهد داشت و هم حساسیت تک تک افراد را نسبت به سرنوشت و آینده ی خودش و کشورش بالا خواهد برد. در کشورهای پیشرفته ببینید مردمشان برای تعطیل شدن یک روزنامه، بازداشت شدن یک فعال ویا تخلف یک سیاستمدار چطور به خیابانها می آیند و تا به خواسته شان پاسخ قانع کننده داده نشود ساکت نمی شوند. اما در کشور ما، مثلاً در همان اوایل دولت احمدی نژاد، به علت حقوق ماهیانه ی پایین کارکنان شرکت واحد در مقابل ساعت کار زیاد آنها، که خیلی از کارکنان زندگی عادی خود را هم نمی توانستند بچرخانند و برای شام شب شان با مشکل مواجه بودند، یک روز اعتصاب سراسری کردند. فقط در همان یک روز همه دیدند که چطور کل شهر تهران و سازمانهای اداری فلج شده بود و ترس حاکمیت را فرا گرفته بود. اما متأسفانه این اعتصاب آنها نه تنها پاسخ منطقی دریافت نکرد، بلکه بسیاری از اعتصاب کنندگان را کتک زدند و خودشان و خانواده هایشان را بازداشت کردند و فعالین آنها تا مدتها در زندان به سر می بردند. آیا اگر حداقل نصف جمعیتی که پيش از انتخابات در حمایت از مهندس موسوی در خیابانها شكل گرفت، آن زمان (و در پی خیلی از فشارها و حق کشی های دیگری که شد) به نشانه ی حمایت از اعتصاب کنندگان و همراهی با آنها و اعتراض به دستمزد کم آنها و بازداشت فعالین شان به خیابانها می آمد، وضع به همین صورت ادامه پیدا میکرد؟
ايراد از كجاست؟ شاید ما هنوز این را درک نکرده ایم که خیر یک نفر در گرو خیر همگان است و خیر همگان در حمایت از حقوق تضییع شده ی تک تک افراد آنهاست. (اين حرف در شعار خيلي ساده است اما عمل كردن به آن ديگر آنقدر هم ساده نيست!). وقتی فساد در جامعه ای وجود داشته باشد، همه گیر می شود و هیچ کس نمی تواند ادعا کند که کاملاً در امان است. منتها اگر مردم ما آگاهی داشته باشند، هنوز آنقدر حساسیت و غیرت دارند که مقابل جباران بایستند و بخاطر آزادی هم میهنشان از او دفاع کنند. دلیلم هم صرفاً مشاهداتم است. زمان انتخابات با بسياري كه صحبت ميكردم، هنوز درست نمی دانستند در این مملکت در چهار سال دولت نهم چه گذشته و چه به سر کشورمان و تک تک ایرانی ها آمده. امروزه طبق آمار فقط 465000 نفر از اینترنت پرسرعت استفاده می کنند و این یعنی فاجعه! هرچند که در اینترنت هم سانسور و فیلتر شدیدی اعمال شده، اما اگر کسی دنبالش باشد راه در روی آن هم وجود دارد، و درضمن خیلی از خبرگزاری هایی که نشریه و روزنامه شان توقیف شده، سایتشان هنوز در اینترنت باز است و فعالیت می کند. اما وقتی منبع اطلاعاتی و خبری اکثریت بخواهد فقط صدا و سیمای رسمی جمهوری اسلامی باشد (یا رسانه های ماهواره که آنها هم خیلی از حوادث مهم داخل کشور را گزارش نمی کنند و بیشتر اطلاعات به نفع خودشان را می گویند) حاصل چیزی جز این نخواهد بود که مردم وقتی هم از دزدی و تباهی می شنوند، صرفاً بگویند این چیز تازه ای نیست و ما هم کاری نمی توانیم بکنیم (در حالی که متأسفانه هر دم از این باغ بری می رسد؛ تازه تر از تازه تری می رسد!). این است که به یکسری از سیاستهای مهندس موسوی شدیداً و عمیقاً اعتقاد داشتم، مانند استقلال تشکل های صنفی، جریان آزاد اطلاعات، حفظ حریم شخصی افراد، گسترش مشارکت احزاب و جریانهای سیاسی، گسترش رسانه های عمومی و خصوصی، نظارت عمومی بر انتخابات، تقدس زدایی از حاکمیت سیاسی و نقد عملکرد حاکمان و حذف سانسور، توسعه روستاها، پرهیز از امنیتی کردن فضای آموزش و پرورش و دانشگاهها و پژوهشگاهها، مشارکت بخش غیر دولتی در آموزش عالی و راه اندازی یک شبکه خصوصی تلویزیونی که وعده داده شده بود از مراحل قانونی پیگیری شود. اگر ميتوانستيم درصدي از اين سياستها را براي مدتي پياده كنيم، دیگر وقتی دوازده روزنامه یکجا بسته می شوند، يا یک عده از دانشجویان دستگير شده، برای همیشه ناپديد می شوند، يا در شهرداری تهران اختلاس می شود، يا وقتی نمایندگان مجلس میگویند وزیر کشور (محصولی) چند پرونده ی فساد مالی دارد و از نمایندگان هم رأی اعتماد نگرفته و دولت هم با سکوت به کار خود ادامه میدهد،يا یک میلیارد دلار از بودجه ی کشور در دولت نهم گم میشود! رئیس جمهور میگوید اشتباه محاسباتی بوده و دیوان محاسبات دوباره میگوید معلوم نیست این مبلغ کجا رفته، يا اين وضع هرساله ي ما كه در اول ماه می عده ی زیادی از روزنامه نگاران و فعالان و در روز زن نیز فعالان حقوق زنان ضرب و شتم و دستگیر می شوند، يا وضع زمان انتخاباتمان كه برای خرید رأی به مردم از طیف های گوناگون رشوه داده میشد و برای تأیید صلاحیت وزیر، به نمایندگان مجلس رشوه میدادند (و ميدهند)، يا تعداد زیادی كه فقط بخاطر نوشتن در اینترنت بدون هیچ دادگاه علنی و حکم مشخصي زندانی و شکنجه می شوند، يا همان سفرهای استانی احمدي نژاد كه فقط در یک سال 6 میلیارد دلار هزینه برميداشت، يا طرح استیضاح وزرايش كه در مجلس به دلايل نامعلومی معلق و معوق میشد، يا لپ كلام وقتی یکی می گوید رئیس نهاد بازرسی بیت رهبری و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رئیس مجلس سابق (کروبی) و صفایی فراهانی و نزدیکان اینها فساد مالی دارند، یکی دیگر میگوید امامی کاشانی و یزدی و گنجی (سرمایه گزار بانک ملت و...) و واعظ طبسی و غیره مفسد اقتصادی هستند، و دیگران میگویند جنتی و قالیباف و برادر و پسر احمدی نژاد و بسیاری از وزرا و معاون های دولت او فساد اقتصادی دارند و قوه ی قضائیه هم مقابل تمام این حرفها که هرکس ادعا می کند کلی سند و مدرک دارد سکوت می کند (قوه ای که رئیس آن انتسابی است و مردم هیچ نقشی در مدیریت آن ندارند و سرمنشأ تقریباً تمام مفاسد کشور هم از همین دستگاه لعنتی است) دیگر مردم در خانه شان نمی نشینند که تماشاچی غارت کشورشان باشند، بلکه مانند همه کشورهای دیگر از قوه قضائیه و دیگر نهادهای حکومتی جواب میخواهند، يا اگر هم نميشود علني مبارزه كرد، لااقل ميتوانيم همبستگي ميان خودمان را تقويت كنيم. به اعتقاد من هيچيك از اينها در برابر خرد جمعي، مسئله به حساب نمي آيد، منتها شرط آن همبستگي و تقويت آن خرد هست. تنها ناجی ما خودمان هستیم و نه خاتمي نه هيچ كس ديگر برايمان قهرمان و نجات دهنده نخواهد شد، و اگر هم كسي بخواهد ناجى باشد در اين وضعيت نميتواند. اگر روزی برسد که برای دفاع از دولت و منتخبانمان و کم کردن كارشكنى ها و خيانت ها و برای کسانی که به ناحق بازداشت، زندانی و کشته شدند و کسانی که باید محاکمه می شدند اما آزادانه به جور و فساد ادامه میدهند و برای تک تک حقوقمان و حقوق هم میهنانمان بایستیم و تا آخرین نفس مبارزه کنیم، آن روز با اطمينان ميتوان گفت ايران براى هميشه سبز خواهد ماند.

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

سرنگونى

هدف ما براندازي حكومتي است كه از ابتدا نامشروع بوده و 31 سال به ظلم و غارت و نيرنگ دست برده است. اين كار را از چند راه ميتوان انجام داد. "مشروعيت زدايي"، "فرسايش حكومت و ايجاد شكاف در آن"، "تقويت همبستگي ملي". جنبش سبز ما بايد از نظر جغرافيايي، طبقات اجتماعي و كيفيتي رشد يابد. بايد امكانات ارتباطات و اطلاع رساني جنبش را گسترش دهيم و بر ترس خود از سركوبهاي حكومت فائق آييم.
اساس مبارزه بي خشونت نافرماني است. يعني از كارهايي كه حكومت از ما انتظار انجام دارد خودداري كنيم و دست به كارهايي بزنيم كه ممنوع شده است (تا جايي كه ميتوانيم). بوروكرات ها از انجام دستورات ساده سر باز زنند. دانشجويان از خطوط قرمزي كه برايشان معين شده عبور كنند. نيروهاي انتظامي از سركوب خودداري ورزند و حتي دست به شورش بزنند. نتيجۀ همۀ اينها باهم ميشود سرنگوني رژيم. اعتصابات و تحريمها نيز جزو همين مبارزات است. هرگونه اعتراض، عدم همكاري با دولت و مداخله در حوزه هاي ممنوع نيز همينطور. به هر حال مبارزه است و با انفعال و سازش و پاسيويته كاملاً فرق دارد. بلكه دقيقاً مثل جنگ،رويارويي و مقابله با دشمن است و به استراتژي دقيق و خردمندانه و تاكتيك هاي مؤثر و انتخاب نبردهاي مؤتر و كليدي نياز دارد و از سربازانش شجاعت، انضباط و فداكاري مي طلبد. استدلال و گفتگو و مذاكره همه رفتارهايي "كلامي" هستند اما مبارزه بي خشونت رفتاري "عملي" است. اين مبارزه ميتواند اصلاح طلب يا برانداز باشد كه در حالت دوم وقعي به قانون اساسي نمي نهد. عمل يا منفي است يا مثبت. براي نمونه شعار نويسي يا تظاهرات وسيع دانشجويي قبل از موعد 18 تير و غافلگير كردن حكام يك عمل مثبت است.
شعار "رفراندوم براي تعيين رژيم" بهتر از شعار آزادي است. حكومت هميشه بايد با تهديد "به خشونت كشيده شدن مبارزۀ مردم عليه جيره خواران رژيم" مواجه باشد. بنابراين من در آينده مطالبي هم دربارۀ تاكتيكهاي رزم درون شهري خواهم نوشت تا در صورت لزوم از آن استفاده كنيم. بعنوان نمونه هايي از خلاقيتهاي ايرانيان در مبارزۀ بي خشونت ميتوان اينها را ذكر كرد: روشن كردن چراغ اتوموبيلها و بوق زدن به نشانه همبستگي، شبها مرگ بر ديكتاتور گفتن. استراتژي بين مبارزان ضروري است كه آنهم به وحدت و همبستگي كامل با جريان سريع اطلاعات بستگي دارد و آنهم سازماندهي نياز دارد. رهبران مبارزه بايد عمق كافي را براي مقاومت داشته باشند و امكان جايگزيني رهبري سازمان وجود داشته باشد. به جاي سازمان واحد و علني، هسته هاي مستقلي كه ارتباطشان با يكديگر سطحي و محدود است ولي نقشه عمل مشترك دارند، بهترين امكانات را در اختيار مبارزان قرار مي دهد. به قول حجاريان "خرس را در دشت بايد شكار كرد". يعني به جاي مقابلۀ مستقيم با مزدوران رژيم كه تا دندان مسلح اند، دست به تظاهرات موضعي و همزمان بزنيم و اين نيازمند شبكۀ ارتباطي درون جنبش است. بدنۀ جنبش بايد اطلاعات مبارزه ها و تجربه ها را سريعاً به تمام نقاط كشور برساند و همه را از برنامه ريزي هاي بعدي مطلع كند. ثانياً حفظ اتحاد، روحيه، اعتماد به نفس، اطمينان از پيروزي و پذيرفتن مأموران نادم رژيم كه ميخواهند عليه رژيم دست به كار شوند. ثالثاً جمع آوري اطلاعات و رهبري جنبش كه چه زماني حمله و چه زماني عقب نشيني لازم است. با ابتكار عمل. چهارم زنداني كردن عده اي از اوباش نيروي انتظامي و گروگان گيري لباس شخصي ها.
شعار مرگ بر روسيه بسيار شعار نيكي است و سران آنها را كمي به خود مي آورد كه آنان نيز جانياني خونخوار هستند. يك تضادي بين منافع نظام جمهوري اسلامي با منافع حاكمان آن بوجود آمده كه سقوط آنرا حتمي ميگرداند. توسل به خشونت توسط رژيم اوج ضعف آنرا به نمايش مي گذارد، و اوج قدرت جمهوري اسلامي در دوران خاتمي بود كه اپوزيسيون به كنار كشيده شده بود. امروزه جمهوري اسلامي از هر حربه اي استفاده ميكند تا تفرقه و شكاف ميان مخالفانش بيندازد و آنها را هم در رعب و وحشت نگه دارد. توسط بسيج، انصار حزب الله، لباس شخصي ها، نيروهاي ضد شورش، نيروهاي انتظامي، وزارت اطلاعات. شناخت ساختار هريك از اين مزدوران الزاميست. همچنين بايد تا مي توان از طرفداران رژيم كاست و آنها را به سمت خود دعوت كرد. همچنين فعلاً هرچه از خشونت پرهيز كنيم بهانۀ كمتري به دست نيروهاي سركوبگر ميدهيم.
مبارزان بي خشونت همانند سربازان جنگ نيازمند تمرينهاي مبارزاتي، شركت در درگيري ها و آزمايش شيوه هاي مختلف هستند، و تجربيات بايد انتقال داده شود. مهمترين عامل پيروزي، تداوم و استمرار مبارزه است.
ابتدا بايد خواسته ها و موانع جنبش و ظرفيتهاي نظامي و سياسي و فرهنگي رژيم برآورد شود و در سطح وسيع داخل جنبش اطلاع رساني شود. پس از آن نقطه ضعفهاي نظام هدف گرفته شود بعنوان اهداف اوليه. هدف نهايي ما رسيدن به دموكراسي و حقوق بشر، عدالت، امنيت، رفاه اقتصادي و رفراندوم سياسي آزاد است. اما هدف كوچك به اين آساني تعيين نمي شود و اگر مشخص نباشد يا توافق روي آن نباشد جنبش به ركود كشيده مي شود. اين هدف ميتواند دنبال تقويت يكپارچگي و مقاومت ملي، فرسايش كودتاچيان و فلج سازي حكومت كودتا باشد. براي مثال هدف آزادي زندانيان سياسي هدفي روشن است و ميتواند زمانمند باشد. اين گامها را در نظر داشته باشيد:
1- تحقيق و مطالعه در ظرفيتهاي خود، حريف و تعيين اهداف
2- مذاكره براي متقاعد ساختن رژيم به عقب نشيني در برابر رأي مردم
3- سخنراني ها و جلسات عمومي و نامه هاي سرگشاده
4- تظاهرات موضعي و عمومي
5- اعتصابات محدود از اعتصابات كاري تا غذايي
6- تحريمهاي مالي (در صورت امكان)
7- نافرماني مدني، حركت دسته جمعي در نقض قانون
8- اعتصابات عمومي (متوقف ساختن كامل چرخهاي اقتصادي)
9- ايجاد يك حكومت موازي

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

مهاجرت

شبى از شبها تاجرزاده اى كه باهوش و ذكاوت بنظر ميآمد بر من وارد شده زبان اعتراض گشوده ميگويد چرا از ايران بيرون آمديد در صورتيكه وطن محتاج است باشخاص آگاه كاركن و شما هم خود را از آنها ميدانيد -نگارنده- من باختيار ترك وطن نگفتم مرا مجبور كردند باين مسافرت. باز اعتراض ميكند در مدت دوسال مشروطيت در ايران چه كرديد؟ چه كارى از شما سر زد كه مورد توجه عقلاى عالم باشد؟ چون ميبينم آتشى در دل دارد شرح حال روزگار گذشته خود را در دوره مشروطيت و موانعى كه در كارها بوده بطور اجمال براى او بيان ميكنم بيچاره متأثر شده در آخر مجلس ميگويد دانستم اگر چند نفر بحقيقت همراه داشتيد از تهران بيرون نميآمديد.
(حيات يحيي؛ جلد سوم فصل سوم)
گاه در گوشه و كنار آمارهايى دربارۀ مهاجرت ايرانيان گفته ميشود كه به راستى خيره كننده است. ميگويند 6 ميليون ايرانى فقط به آمريكا مهاجرت كرده اند. باقى كشورها بماند. سال به سال هم آمار مهاجرت افزايش مى يابد. در فرار مغزها كه رتبۀ نخست را داريم. سرمايه معنوى ما كه هيچ سرمايه مادى جاى آنرا نميگيرد، و كشورهاى غربى در شرايطى مفت صاحب آنها ميشوند كه ميهنمان بيش از هر جاى دنيا به نيروى متخصص و افراد متفكر نياز دارد.
به راستى چرا چنين است؟ هرگاه اين سؤال را از خودم ميپرسم، بى درنگ اين پاسخ به ذهنم خطور ميكند كه خب معلوم است. همه ميگويند بخاطر وضع بد كشور. جمهورى اسلامى هم كه هيچ كارى نمى كند. دولت هم كه هيچ برنامه اى ندارد. ولى اين پاسخى نيست كه بتواند انسان معقول را قانع كند. مهاجرت پديده اى نيست كه آنطور كه حكومت سعى ميكند جا بيندازد تنها مخصوص قشر متوسط و بالا باشد. هزينه اى كه انسانها براى مهاجرت ميپردازند تنها مادى نيست، بلكه بيشتر تلاش و خلاقيت و هوش شان را بكار ميگيرند و تقديم كشورهاى ديگر مى كنند. بسيار كسانى هم كه برنامۀ مشخص براى مهاجرت نداشته باشند، باز رؤياى آنرا در سر مى پرورند، و آنرا بهترين راه حل براى وضعيت فعلى ميدانند. از سوى ديگر اگر هم اين قضيه بيشتر در طبقۀ متوسط مطرح باشد باز اساسى ترين ضربۀ فرهنگى را به بدنۀ اجتماع زده است. چون اين طبقۀ متوسط است كه عامل اصلى پيشرفت فرهنگيست و نقش اساسى را در حكومت مردمسالارى و تعيين سرنوشت ملت ايفا ميكند. طبقۀ مرفه نيز همينطور. سرمايه اى كه اين طبقه مفت از كشور خارج ميكند اگر بنا باشد صرف كار توليدى شود و در گردش اقتصادى بيفتد ميدانيد چقدر موقعيت كارى و رفاه اجتماعى و امكانات پيشرفت صنعتى كشور را فراهم ميكند؟ اين گداپرورى دولت فعلى كه شعارهاى عوامفريبانه ميدهد كه پول نفت را سر سفره هاى مردم مى آوريم (حق خودمان را ميخواهد بجاى مصرف در كار توليدى، مثل نان شب با منت جلويمان بيندازد)، و تبليغات وسيع صدا و سيما كه سعى دارد در ميان مردم حس تنفر از طبقۀ مرفه را جا بيندازد و آنانرا بعنوان عاملان اصلى فقر و ناتوانى اقشار ديگر معرفى كند، جدا از اينكه دزدان اصلى سرمايه هاى ملى و عاملان اصلى فساد و ركود اقتصادى را از اتهام و بازخواست خلاص ميكند و مردم را به جان هم مى اندازد، يكى ازبزرگترين ضربه هاى اقتصادى و فرهنگى را هم به كشور وارد ميكند. چون فرهنگ سرمايه گذارى در كنار مفاهيم آزادى، شايسته سالارى، ... از مهمترين ملاكهاى توسعه يافتگى يك مملكت است. سرمايه گذار همچون متخصصين و نخبگان كشور، منت هم ميگذارد كه سرمايه اش را در گردش اقتصادى مى اندازد و باعث رشد اقتصاد و توليد و صادرات و... ميشود.
به هر حال مهاجرت پديده اى نيست كه منحصر به قشر يا طبقۀ خاصى باشد. همانطور كه گفتم دست كم رؤياى آنرا بسيارى از هم ميهنانمان در سر ميپرورند، و قضيه ايست درخور توجه كه بى شك آيندۀ ايران را تحت تأثير مستقيم خود قرار خواهد داد. بايد از خود پرسيد كه چه اثراتى ميتواند در زندگى فردى مهاجران داشته باشد، و چگونه در آيندۀ ايران تأثير خواهد گذاشت. اين موضوعيست كه ميخواهم كمى به آن بپردازم و هرچند ناقص، تنها نقطه نظر خودم را براى شروع بحثى كه با كمك شما ميتواند پر بار شود بيان كرده باشم. شايد بگوييد موضوع اين وبلاگ بيشتر اخبار است، ولى خب كانال ارتباطى من با جهان مجازى هم هست، و تنها جايى كه ميتوانم براى خودم مخاطبانى داشته باشم.
يكى از مسائلى كه معمولاً باعث محدودتر شدن بحثها و كمى هم تخصصى تر شدن كار وبلاگ نويسى ميشود اينست كه معلوم نيست مخاطب نوشته از چه طيفى است. مثلاً در اينجا اگر ميدانستم شايد ميشد بحث را بازتر و ريزبينانه تر كرد. اينكه مخاطبم يك ميهن پرست است؟ يا فردى كه احساس خاصى نسبت به ميهنش ندارد، يا فردى كه از مردم و كشورش نا اميد شده است. با اين حال فكر ميكنم يكسرى دلايل را بتوان به كسانى كه خوشبختى خود را در كشورهاى ديگر جستجو ميكنند (نه آنان كه ماندنشان در ايران به زندان و شكنجه و اعدام ختم ميشود. صحبتمان دربارۀ آنان نيست) نسبت داد. اگر همين دلايل را بتوانيم درباره اش خوب بحث كنيم دست كم يك گره را گشوده ايم.
اما اين دلايل چيست؟ اهمِّ آنها امنيت و حقوق شهروندى و رفاه و تفريحات بجا و آزادى است كه در كشورهاى ديگر وجود دارد و در ايران وجود ندارد. امكان رشد فردى و احساس شخصيت كه در آنجا وجود دارد و در ايران وجود ندارد. ميگويند " اين مملكت ماندن نداره، نه آسايش دارى نه رفاه دارى نه تفريح دارى نه ميتونى كار مفيدى بكنى نه آزادى دارى...". از همينجاست كه حتى برخى نشاط و اميد و هدفمندى را هم با اين هدف نهايى مهاجرت مى سنجند. افراد مهاجر به كشورهاى ديگر بعنوان افراد موفق، با اراده و عاقل، و افرادى كه اين رؤيا را ندارند يا در جهت آن نمى كوشند بعنوان انسانهاى بى انگيزه يا فاقد ذكاوت كافى شناخته مى شوند. آمار زياد مهاجران ايرانى نسبت به ساير ملل و شواهدى كه در داخل ميبينيم به خوبى حاكى از گستردگى اين طرز فكر است. و از سوى مقابل، هرگونه سخن و برنامه اى براى تغيير شرايط و سهيم شدن در آيندۀ سياسى، فرهنگى و اقتصادى كشور، با كوهى از حرفهاى دلسرد كننده روبرو مى شود. اين حرفها كه سياست بازيه! اين كشور آينده نداره، ...
بايد بگويم پيشرفتهاى اجتماعى غرب را بى ترديد كسى منكر نمى شود و نميتواند بشود. اما بد نيست ارتباط خودمان را با اين پيشرفتها نيز بسنجيم. به راستى آيا توانستند در كنار خودشان، پيشرفته شدن شرق را هم ببينند؟ يا مدام با مداخله و بهره كشى و استعمار و توطئه ما را به عقب مى راندند و تنها پيشرفت علم و صنعت را به رخ مان ميكشيدند؟ از اين تمدن عظيم قرن بيستم جز مظاهر آن چه چيزى عايد ملتهاى ما شد؟ متأسفانه همچنان هم همين رويه ادامه دارد. حالا گيريم اين بحث ها براى كسى مهم نباشد. بگويد من دنبال پيشرفت خودم هستم. هر كسى بايد پى زندگى خودش باشد. اما من يك سؤال ميپرسم: منشأ اين پيشرفتهايى كه چشمان بشر را خيره ميكند چيست و چه بوده؟ چه شد كه امروزه در كنار عصر جديد اروپا، تعدادى از كشورهاى آسياى شرقى مثل ژاپن و تايوان و مالزى و سنگاپور و كشورهاى نقاط ديگرى از جهان همراه شدند؟ و در بعد فردى نگاه كنيد. چگونه است كه انسانهايى با داشتن يك كارگاه كوچك، يا حتى بدون هيچ سرمايه اى، به صاحبان بزرگترين شركتهاى صنعتى تبديل ميشوند؟ مثال عينى براى اين قضيه بسيار زياد است. و اتفاقاً كسانى كه با ارث و ميراث و ثروتهاى بادآورده مرفه ميشوند معمولاً قادر به نگهدارى آن هم نيستند و پس از مدت كمى تمام ثروتشان را از دست ميدهند. داستان چيست؟ آيا ريشۀ تمام پيشرفتهاى بشر چه در بعد فردى و چه اجتماعى چيزى جز خودباورى است؟ اينكه خواستند و توانستند.
اينها داستان نيست. بلكه حقيقت جهان است. در همين ايران كسانى را به شما نشان ميدهم كه از "هيچي" به ثروتهاى بسيار بزرگى از راه حلال رسيده اند، هم مادى و هم معنوى، كه در مخيّله بعضى ها هم شايد نگنجد كه چنين افرادى در ايران زندگى ميكنند. اينها استثناء نيستند. اگر استثناء بود يكى دو تا بود. اين حقيقتى است كه درك آن بين انسانها ايجاد تفاوت ميكند. مهاجرت هم جدا از اينكه يك تصميم مهم در زندگى افرادى باشد، ريشه در يك طرز فكر و ديدگاه دارد. ديدگاهى كه راز خوشبختى يا ناكامى انسان را شرايط پيرامون ميداند. عامل شادى و غم انسانها، موفقيت و شكست آنها، و در نهايت تعيين كنندۀ سعادت آنان شرايطى است كه ميتوانند از آن استفاده كنند. نقطۀ مقابل اين طرز فكر، عوامل اصلى نيكفرجامى و بدبختى انسانها را در خودشان ميبيند. بسيار كسانى را شنيده ام در ايران خواستند صنعت بزرگى را راه بيندازند و امروز از بزرگترين توليدكنندگان هستند. و جالب اينكه افت و خيزهاى سياسى هم غالباً تأثير چندانى در چرخۀ اقتصاديشان نميگذارد. تنها يك كار را تعطيل ميكنند و كار ديگرى را آغاز ميكنند.
حال اينكه هركس چه ديدگاهى دارد و از كدام منظر جهان را مينگرد منحصراً به خودش مربوط است و فراتر از حرف و حديث من يا ديگرانست. من هم اگر اينجا مينويسم تنها نظرم را ميگويم نه بيشتر. اما اگر ذره اى در اين داستان پيشرفت و موفقيت شك داشتم آنرا نمى نوشتم. حتى آرامش و رفاه نسبى هم چيزى نيست كه جز از درون خود آنرا طلب كرد. ميگوييد اينها بحثهاى محض انسان شناسى و خودشناسيست و ربطى به واقعيتهاى اجتماعى ندارد، ولى دقيقاً اينرا بايد بگويم كه هيچ ملتى به برترى نميرسد مگر خود را كاملاً باور داشته باشد و از امكانات درونى خود به نحو عالى استفاده كند. اگر ما 8 سال در مقابل رژيم بعثى عراق جنگيديم و با وجود تمام تحريمهاى وسيع غرب و كمكهايى كه به عراق ميشد و جنايتهاى آخوندها و پاسدارها در داخل، سربازان و فرماندهانمان جانانه از ميهن دفاع كردند و حماسه اى بى نظير در تاريخ كشور و در سطح جهانى آفريديم، چون خود را باور داشتيم و به خود تكيه كرديم. درك اين واقعيتهاست كه سرنوشت فردى و اجتماعى انسانها را رقم ميزند، نه هيچ چيز ديگرى. وقتى كسى به تمام داشته ها و موقعيتهاى خود پشت ميكند و رفاه و آزادى را در زير سايه كسانى جستجو ميكند كه سالها و قرنها براى آن مبارزه كرده اند و اكنون تنها بخاطر التزام به حقوق بشر از مهاجران نگهدارى ميكنند و به آنها پناهندگى و حق شهروندى ميدهند، به قيوميت ديگران سر سپرده و همچون كسى كه خانۀ شخصى خود را رها كرده، در محل ديگرى پول ميدهد و مستجرى زندگى ميكند. با اين تفاوت كه وطن نه تنها خانۀ ماست، كه منشأ هويت و فرهنگ و رشد ما نيز هست. اگر در برخى از كشورها ديد خوبى نسبت به مهاجران نيست بايد به آنها حق داد. اگر امروز جنتى معترضان به نتيجه انتخابات را مفسد فى الارض ميخواند و خامنه اى در نماز جمعه علناً دستور قتل هم ميهنانمان را ميدهد و دست به آن جنايتهاى فجيعى ميزنند كه به راستى در تاريخ 1400 سالۀ ما بى سابقه است، بايد بدانيم كه مردم اروپا نيز پيش از اينكه جرقۀ انقلاب فرانسه بخورد، و در جريان آن، چه بهاى گزافى براى آزادى شان پرداختند (و از سوى ديگر ما نيز چه بهاى گزافى براى پيشرفت بيشتر آنها پرداختيم كه كشورمان به بازار مصرف توليدات آنها تبديل شود و منابع ما را غارت كنند و برايمان طرح حمايتهاى پشت پرده از خمينى و حكومت ارتجاعى آخوندها را بچينند). به هر حال مطالعۀ جنايات مسيحيان در قرون وسطا بخوبى نشان ميدهد كه نعمت آزادى بدست آوردنيست و با پيشرفت و تعالى انسان در ارتباط مستقيم است. ديكتاتورى مذهبى در اروپا باعث شد مردم آن كشورها به خود آيند و بساط جهل و خرافه پراكنى و زورگويى كشيشان كاتوليك را به كل از كشورشان جمع كنند و به آنها حق دخالت در زندگى شخصى مردم را ندهند. ولى اينك كه مردم خاورميانه پس از سالها مبارزه خواستار جمع شدن اين دستگاه نيرنگ و زورگويى از كشورشان هستند، دولتهاى غربى با سياستهاى مختلف سعى ميكنند همه كارتهاى بازى به سود خودشان برگردد و در زير نام فريبندۀ ليبراليسم و آزاديخواهى وارداتى به كشورهاى ما، در عراق و افغانستان از يك ديكتاتورى مذهبى به موازات حكومت رسمى كشور دفاع ميكنند و براى ايران هم همين سياست فريبنده را تحت عنوان هويت مذهبى و ايدئولوژيك (هويتى كه هيچيك از كشورهاى آزاد جهان حاضر به قبول آن نيستند) در رسانه هايشان تبليغ ميكنند، تا دوباره يكسرى آخوند مفتخور و رياكار فتوا بدهند و جهل و واپسگرايى فرهنگى را در اين منطقه گسترش دهند و همچون پيش از انقلاب 57 نيرو جمع كنند و هيچكس هم جرأت بازخواست و محاكمۀ آنها را نداشته باشد.
فرار مغزها و مهاجرت كسانى كه تقريباً قريب به اتفاق مخالف اين رژيم و ارزشهاى دروغين اش هستند واقعۀ ناگواريست كه به پايدارى جهل و به دنبال آن بقاى ديكتاتورى در كشور ما كمك شايانى ميكند. چون تحصيل كرده ها قشر پيشروى مردم هستند. وقتى آنها قرار باشد بيشترشان جذب كشورهاى اروپايى بشوند نتيجه اش همين ميشود كه افراد نالايق پستهاى بالا را اشغال كنند يا در درون جامعه به مردم خط دهند و هدايت آنها را بعهده بگيرند و در نتيجه سياست هم هيچگاه بهتر از اين نخواهد شد. نتيجه اش همين ميشود كه مدام تاريخ تكرار شود و مدام از يك چاله در بياييم و به يك چالۀ ديگر بيفتيم. وگرنه كشورهاى اروپايى به اندازۀ كافى و حتى بسيار بيشتر از نيازشان و در مقايسه با شرق، دانشمند و محقّق و افراد نخبه و تحصيل كرده دارند. جايى كه به وجود اين افراد نيازست كشورهاى در حال توسعه و بخصوص ايران است كه امروزه از موقعيت ويژه اى برخوردار است. فراموش نميكنم حرف خمينى شياد را كه وقتى در جريان انقلاب فرهنگى به او از فرار مغزها گفتند، گفت: "اين مغزها بگذاريد فرار كنند. بهتر كه فرار مى كنند. غصه نخوريد براى اين ها، براى اين ها كه كشته شده اند. غصه نخوريد آنقدرها... اين ها بايد هم فرار كنند، بايد هم بروند. اين مغزهاى فرّار بگذاريد فرار كنند. اگر شما هم مى دانيد كه در اينجا جايتان نيست، شما هم فرار كنيد. راه باز است". اما ميدانيد آنها كه ماندند و با وجود دشوارى ها، دانشگاههايمان را از نعمت دانش و نگرش خود محروم نكردند، چقدر به ما خدمت كردند و چقدر حق به گردن ما و تمام كسانى كه در اين مدت از آگاهى و دانش برخوردار شدند دارند؟ علم و تكنولوژى و هوش، "كالا" نيست كه فردى آنرا بردارد و با مزايايى كه در كشورهاى ديگر هست معاوضه كند. هرچه دارد از علم و هنر و مهارت و نيروى جسمى، همه را تقديم كند و در ازايش امنيت و آسايش و رفاه بگيرد. اين موهبتهاى خدادادى بخشى از خود انسانها، و همه شان در خدمت آن فرد و آرمانهاى او هستند. اگر امروز هوش و استعداد انسانها مانند كالا معاوضه ميشود دليلش بحران عميق ارزشى است، كه ما دانش و هوش داريم ولى هيچ آرمان و ايدئولوژى منسجمى نداريم كه بتوانيم تشخيص دهيم آنرا در كجا و به چه نحو بايد به كار گيريم. همانطور كه گفتم مردم اروپا نيازى دانش و تخصص ما ندارند. آنها همه چيز دارند، از كارگر و كارمند گرفته تا محقق و دانشمند، و فرزندانشان را نيز براى آينده كشورشان به خوبى تربيت مى كنند. اما متأسفانه بسيارى از هم ميهنان ما كه بيشترشان هم از افراد تحصيل كرده و آگاه جامعه هستند حاضرند هر خدمت مادى و معنوى به جوامع ديگر بكنند كه فقط در آنجا بعنوان مهاجر يا پناهنده پذيرفته شوند و تا آخر عمر در حاشيه زندگى كنند. از همه چيز خود دست بكشند و تمام خواستها و آرزوها و فرهنگشان را به فراموشى بسپارند و خانۀ ويران شده و تمام حقوق اساسى پايمال شده شان را رها كنند تا مگر بتوانند مانند يك شهروند اروپايى باشند و در آنجا حق آزادى و انتخاب داشته باشند. آيا اين افسوس ندارد كه ما اينگونه به دست ديگران نگاه كنيم و از تمام حقوق خود غافل باشيم و خوشبختى را در زير قيوميت ديگران جستجو كنيم؟
شايد بگوييد دانش اندوزى يا كمك به رشد صنايع، خدمت به بشريت است و فرقى ندارد كجا باشد. اى كاش چنين بود. ولى وقتى ميبينم چگونه اينهمه استعداد و انگيزه و علاقه و خلاقيت نوجوانانمان هرز ميرود تنها به اين خاطر كه هيچ پرورش دهنده اى ندارند و هيچ زمينه اى براى رشد و ظهور وجود ندارد، آنوقت توجهم جلب ميشود كه ماندن يك استاد دانشگاه، يك سرمايه گذار، يك صنعتگر و يك كارآفرين چقدر بيشتر به سود جامعۀ بشريست تا يك محققى كه در فلان دانشگاه اروپا مقالۀ علمى مى نويسد و همه هم از او استقبال مى كنند و حمايت همه جانبه ميشود. آنوقت متوجه تعهد به بشريت و بزرگ منشى دانشمندان و اساتيد و متخصصان كشورمان ميشوم كه با وجود اينهمه موانع و سنگ اندازى هاى حكومت دانش ستيز جمهورى اسلامى، در پرورش نسلى مى كوشند كه قابليتهاى بالقوۀ عظيمى دارد و پيشرفت و تعالى اولين حق مسلّم اوست.
در اين رابطه، داستان اصلاحات در ايران كه با ورود محمد خاتمى به عرصۀ سياست شكل گرفت بسيار شنيدنيست. همانطور كه امروزه رژيم در رسانه هاى خود سعى دارد جا بيندازد كه اصلاحات يك جريان شكست خورده است و جايى در سياست نظام ندارد، بسيارى از مردم نيز نه اكنون، كه همان اوايل دولت خاتمى به اين واقعيت پى بردند كه اين رژيم اصلاح پذير نيست و ديوارى كه خشت اول آن كج گذاشته شده روز به روز كج تر و خرابتر ميشود. اما كمتر كسى است كه دقت كند ما قبل از 2 خرداد 76 در چه وضعى بوديم و پس از دولت خاتمى به كجا رسيديم. هرچند خاتمى هيچگاه نخواست يا نتوانست مشروعيت اقتدارگرايانى را كه توسط هيچكس نه تعيين شده بودند و نه بازخواستى براى خودكامگى و زياده خواهى شان وجود داشت زير سؤال ببرد، اما آيا ميتوان جريان تحول خواهى را كه از آن مسير و 8 سال اصلاحات استفاده كرد و يك تغيير بنيادى را نهادينه كرد ناديده گرفت؟ دولت خاتمى زمانى روى كار آمد كه به دليل بمب گذارى هايى كه در عربستان شده بود و بى كفايتى سران كشور، از لحاظ نظامى در وضعيت آماده باش كامل قرار داشتيم. مرتب تهديد به حمله نظامى ميشديم و سفراى بسيارى از كشورها ايران را ترك كرده بودند. پشتوانۀ مردمى دولت باعث شد بتواند در عرصه بين المللى تنش زدايى كند و با گفتگو و تعامل، حيثيت و عزت ملت ايران را بازگرداند، بطورى كه از دوم خرداد 76 تا اواسط تير 84 هيچ تهديد خارجى مستقيم نظامى متوجه منافع ملت ايران -كه تماميت ارضى ما را در معرض خطر قرار دهد- نشد. روابط سياسى اقتصادى ايران با ديگر ملل، از 120 كشور به 170 كشور رسيد و توانستيم در كليه بازارها مشاركت داشته باشيم. در زمانى كه روحيه جنگ و تنش در جهان افزايش يافته بود و صلح طلبان راه را براى تحقق آرمان ها دشوار ميديدند، پيشنهاد گفتگوى تمدنها گرچه در داخل مورد بى مهرى قرار گرفت، اما در خارج اعتبار و حيثيت فراوانى براى ملت ما ايجاد كرد و نامگذارى سال گفتگوى تمدنها، تبديل به نقطه اتكايى براى دوستى بين ملتها و فعاليت نهادهاى بين المللى حقوق بشر شد.
در بعد اقتصادى، سال 79 تا 82 بيشترين شكوفايى اقتصادى را در طول حكومت اسلامى داشتيم و در سال 82 به بالاترين رشد اقتصادى در خاورميانه به لحاظ كنترل تورم, نرخ سرمايه‌‏گذاري, خصوصي‌‏سازى و كاهش ضريب ريسك رسيديم و روند رو به صعودى داشتيم و ارج نهادن به حقوق شهروندى نيز تأثير مهمى در اين زمينه داشت. وقتى ديده شد قانون سرمايه گذارى خارجى پاسخگوى نيازهاى كشور براى ارتباط با سرمايه گذاران خارجى نيست، اين قانون اصلاح شد و قانون جديدى به تصويب رسيد. قانون مبارزه با پولشويى يكى از مهمترين اقدامات در جهت مبارزه با فساد بود. اينكه افراد موظف به توضيح دربارۀ منبع پولشان باشند. در سال 77 بهره بردارى از منطقۀ گازى عسلويه و پارس جنوبى كه 14 تا 18 درصد گاز دنيا در آن قرار داشت على رغم دشوارى هايى كه وجود داشت آغاز شد و در نتيجۀ آن، تعداد كسانى كه از گاز شهرى بهره مند ميشدند از 19 ميليون به 39 ميليون نفر رسيد و پارس جنوبى در 20 فاز طراحى شد و با ایجاد تاسیسات لازمه برای فرآوری محصولات، بيش از 70 درصد صادرات غير نفتى ايران در سال 84 به همين ناحيه مربوط ميشد، بطوريكه اگر آن روند ادامه مى يافت اكنون ما دو برابر درآمد نفت را از همين ناحيه ميتوانستيم داشته باشيم. گرايش به خصوصى سازى و كاهش تصدى دولت در فعاليت هاى اقتصادى، يكسان سازى نرخ ارز، تشكيل صندوق ذخيره ارزى براى اجتناب از اثر نوسانات درآمد نفت بر اقتصاد، شروع فعاليت بخش خصوصى در بانكدارى و بيمه، آغاز فعاليت بورس هاى كشاورزى و فلزات و صنايع و بازار بورس استان ها، رشد بخش كشاورزى و رسیدن به خود کفایی گندم که برای اولین بار کشور را از واردات گندم در سال 83 بی نیاز كرد، تخفيف و كاهش نرخ واقعى ماليات ها، اجرای فاز یک فرودگاه بین المللی امام خمینی، احداث راه آهن 1000 کیلومتری بافق – مشهد، سد مخزنی عظیم کارون 3، تاسیسات نطنز و اصفهان، سرمايه گذارى گسترده انجام شده بر روى افزايش توليد برخى كالاها مثل سيمان، فولاد، فرآورده هاى نفتى و پتروشيمى و خودرو و توسعه، و بهبود مناسبات اقتصادى كشورمان با ساير كشورها از مهمترين اقدامات اقتصادى بود.
اما در بعد فرهنگى تحولى كه صورت گرفت آنقدر عميق و اثرگذار بود كه برخى از آن با عنوان يك انقلاب فرهنگى ديگر (در مقابل انقلاب فرهنگى ويرانگرى كه توسط خمينى و مذهبى هاى تندرو با زور و ارعاب و جنايت پياده شد) ياد ميكنند. مفاهيمى مانند جامعه مدنى، دموكراسى، مردمسالارى، آزادى و قانون، باز تعريف و براى اولين بار در سطح كلان جامعه مورد توجه قرار گرفت. اين از پايه هاى اصلى يك جامعۀ دموكراتيك است. در همان ابتدا (سال 77) انتخابات سراسرى شوراهاى شهر و روستا براى اولين بار انجام شد. در طول دوران اصلاحات نهادهاى مدنى بسيارى براى دفاع از حقوق شهروندان، تشكيل و تقويت شدند و قواى انحصارطلب و نهادهاى انتصابى حاكميت مجبور به تغيير رفتار و تمكين به خواست مردم شدند. بسيارى از جنايات وزارت اطلاعات افشا شد و اين وزارت خانه در اواخر 8 سال تقريباً به نهادى پاسخگو و مسئول تبديل شده بود. وزارت كشور مدافع انتخابات آزاد و پاسدار رأى مردم بود و نتيجۀ آن براى نمونه روى كار آمدن مجلس ششم بود. جهتگيريهاى كلان وزارت علوم در جهت دفاع از حقوق دانشجويان و اساتيد بود. در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، کتابهايی که ‏در دورۀ وزارت مصطفی ميرسليم اجازه چاپ مجدد نداشتند بدون هيچ مشكل خاصى به چاپ رسيدند و در مقابل حرف ميرسليم كه ميگفت به مؤلفان و نويسندگان و ناشران اعتماد ندارد، عطاء الله مهاجرانی گفت که کتابهايی که برای بار اول از ارشاد مجوز چاپ دريافت کردند، ‌ديگر نيازی به ‏مراجعۀ دوباره برای دريافت مجوز ندارند. بخش مهمى از كتابها را موضوعات سياسی، اجتماعی و تاريخی دربر گرفت و موضوعاتی چون رابطه ‏دين و مدرنيته، تاريخ انقلاب، جنگ، روشنفکری دينی، رابطۀ دين و دولت، و نيز پژوهشهای جدی در تاريخ اسلام و تاريخ معاصر ايران به موضوعات مورد علاقه مردم و قشر کتابخوان تبديل شد. كتاب عاليجناب سرخپوش كه در تنها 6 ماه 27 بار تجديد چاپ شد، و عاليجنابان خاكسترى، شوكران اصلاح، نقدى براى تمام فصول، تلقى فاشيستى از دين و حكومت، تاريك خانه اشباح و بسيار كتابهاى ديگر چند نمونه هستند. روزنامه هايى پا به عرصۀ مطبوعات گذاشتند كه حرفهاى ناگفتۀ بسيارى را مطرح ميكردند و باعث روشنگرى بى سابقه اى شدند و با وجود فشارهاى بسيار جناح راست و بستن روزنامه ها، باز روزنامۀ جديدى بيرون مى آمد. روزنامه هايى مانند سلام، دوم خرداد، جامعه، شرق، صبح امروز،... همايشها و سخنرانى هايى در موضوعات سياسى و اجتماعى برگزار شد كه در طول جمهورى اسلامى براى اولين بار در فضايى عمومى و امن برگزار ميشد و سخنرانانى مانند جلائى پور، سحابى، شمس الواعظين، حجاريان و... بحثهايى را مطرح كردند كه در انديشه ها تحولى اساسى ايجاد كرد. شروع دورۀ اصلاحات، موسيقى را از يك حالت برزخى و بلاتكليفى درآورد و در ثبات قرار داد. سازمانهای فرهنگی و هنری ‏غيردولتی و تشکلهای صنفی بسيارى تشكيل شدند. طبق آمار سال 1381 وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بيش از ۴۳% تشکلهای صنفی بعد از ورود خاتمی برپا شده اند. همچنين تخمين زده می شود که بيش از ۷۰% ‏NGO‏ ها در همان دوران تأسيس شده اند.‏ فیلم هایی که پیش از اصلاحات ساخته شده بود و اجازۀ اکران نداشتند به روی پرده رفتند، و فيلمهاى بسيارى نيز در موضوعات سياسى و اجتماعى ساخته شدند. در زمينۀ مشاركت اجتماعى زنان، در سال ۷۶ فقط ۶۷ سازمان غير دولتی زنان در ايران وجود داشت که اين رقم در دوران خاتمی به ۴۸۰ سازمان ‏رسيد. يعنی فعاليت های سياسی و اجتماعی زنان در اين بخش رشدی شگفت آور معادل 616 درصد داشته است. ‏نرخ رشد تعداد زنان ناشر در سال های ۷۶ تا ۷۹ بيش از ۵۶ درصد و نرخ رشد تعداد زنان نويسنده بيش از ۳۰۰ ‏درصد بوده است.‏ اصلاح قوانين مربوط به سن ازدواج، تعيين مصاديق عسر و حرج و حضانت فرزند (که اولويت را تا هفت سالگی به ‏مادر داد) از مهم ترين فعاليت های حقوقی دولت خاتمی است. قانون ديگری که در زمان اصلاحات به تصويب رسيد "لغو ممنوعيت اعزام دانشجويان دختر به خارج از کشور" ‏بود که با بحث و جدل بسيار همراه شد.
اكنون بايد پرسيد كسانى كه از ابتدا بجاى همراهى با موج تحول خواهى مردم و ارائۀ پيشنهاد براى جبران كاستى ها، بر طبل نااميدى و بى كفايت خواندن دولت ميزدند چه راهكار بهترى داشتند؟ همانطور كه مصطفى تاج زاده در جايى گفته بود، "اينكه با انفعال، تعلل و سكوت، انتظار داشته باشيم خود به خود اتفاقى در جامعه بيفتد، و به گفته اى حكومت يكدست شود تا تكليف همه مشخص شود، تنها باعث بسته تر شدن فضاى سياسى و سوق دادن جامعه به سمت تك صدايى ميشود. بايد ببينيم كه در سياست هر كشورى، آيا الگوى توزيع قدرت مي‌‏تواند موجب امنيت, عزت و سربلندى شود يا يكدستى قدرت. عملاً در حاكميت يكدست به لحاظ اقتصادى شاهد افزايش فساد اقتصادى، به لحاظ فرهنگى شاهد تحجر و سطحي‌‏نگرى و به لحاظ خارجى هم شاهد ماجراجويى هستيم." اما دريغ كه انديشۀ "يا همه يا هيچ" نميگذارد حقيقت خود را آنطور كه هست به نمايش بگذارد. در مدرن ترين كشورها هم كه نگاه كنيد وجود احزاب مخالف در نهايت باعث پيشرفت كشور ميشود. زمانى هم كه يك حزب فاشيست و ارتجاعى در رأس امور است، نيروى مخالف قدرتمندى لازم است تا آنرا از صحنۀ تصميمات حذف كند. جنبش دوم خرداد مهمترين اقدام براى پرورش چنين نيرويى بود، در زمانى كه پس از 8 سال جنايات و نخبه كشى هاى هاشمى رفسنجانى هيچ نقطۀ اميد قابل اتكايى برايمان باقى نمانده بود. آن نيروى مخالف، خود را در جنبش سبز به ظهور عينى رساند. اين روزها بيش از هر زمان ديگر به اتحاد مخالفان رژيم براى رهايى ميهن از چنگال آخوندها و پاسدارها و خائنين نياز داريم. اتحادى كه بدون آن انتظار تغيير اساسى را نميتوان داشت. كمال جنبش سبز در سركوب آشغالهاييست كه سى و يك سال تمام فقط هارت و پورت كردند و ميهن را به اين وضع اسفبار دچار ساختند. اما از اين سو ميبينيم هيچ اتحادى ميانمان نيست، تنها ناله و شيون كردن رسم شده. در اين شرايط كه خونها در راه آزادى ايرانمان ميرود، به سادگى افرادى كه بيشترين نقش را در آگاهى هم ميهنانشان ميتوانند داشته باشند كشور را ترك كرده، به يكى از كشورهاى ديگر ميروند. حكومت بيشترين تمايل را به خروج نيروهاى آگاه از كشور دارد. پيرو دين آزادى بخش اسلام، اسلام عزيز! كه هركه را از دين خارج شود، ولو به اختيار خودش هم مسلمان نشده باشد، واجب القتل ميداند. زيرا كشتن آگاهى بهترين راه پايدارى جهل است. اگر نشد كشت، بهترين راه فرارى دادن آن است. قريب به اتفاق كسانى كه مهاجرت ميكنند بسيار بهتر از ديگران واقف به شرايط ناگوار ميهن هستند، و بسيار بيشتر هم در اصلاح اين شرايط و تقويت زيرساختها توانايى دارند.
آنان كه در برابر تمام دستاوردهاى دوران اصلاحات، وضع ايران را با زمان شاه مقايسه ميكنند اساساً دقت نميكنند كه در زمان شاه هم هرچند آخوندها در پستهاى بالاى سياسى نبودند، اما هيچكس نه از شاه ميتوانست انتقاد كند، هم اينكه سياست فرهنگى رژيم پهلوى به شدت فاسد بود و در واقع اتحاد شومى همواره بين دربار و قم وجود داشت بطوريكه تا آخرين ماهها همچنان شاه به اين اتحاد دل بسته بود. يقين بدانيد اگر آخوندها در سطح عمومى جامعه، ديكتاتورى نيرومندى نداشتند و نيروهاى حزب اللهى و انقلابى پرورش نداده بودند هيچگاه نميتوانستند به آن سادگى قدرت را به دست بگيرند و برايمان "دولت تعيين كنند". همين اين ديكتاتورى بود كه هميشه ديكتاتورى شاه را تأييد ميكرد و شاه هم به اين دليل به اينها مشروعيت ميداد. طرفداران پادشاه كه ادعاى سالم بودن دربار را دارند بايد دست كم با خود بينديشند كه چرا اين نيرو مدام تقويت ميشد و از دبستان گرفته تا دانشگاه، و در مساجد و حسينيه ها و حوزه ها و امامزاده ها تعليمات ناصحيح خود را به خورد ذهن پدران من و شما ميداد و هميشه نقد و ايستادگى در برابر آن با منع قانونى و مجازات مواجه ميشد؟ به نظر مى آيد انقلاب اسلامى ما را با واقعيتى روبرو كرد كه شايد هيچگاه بطور اساسى در تاريخ معاصر ايران به آن نينديشيده بوديم. با اين حال اين انقلاب را هرگونه كه بسنجيد، باز نميتوان دست روى دست گذاشت و شاهد سياهى فرهنگى و غارتهاى ملايان و جناياتشان بود. ديگر زمانش رسيده. به ژاپن و آلمان پس از جنگ جهانى دوم بنگريد. نمونه هاى عكسش هم هست. تا پتانسيل عميقى در افراد يك جامعه نباشد وضع بهتر نخواهد شد. بى ترديد ناله كردن، نمود همراهى با همان سياهى حاكم بر اوضاع است. دوستى در بخش نظرات در جايى به درستى نوشته بود "داخل ایران یك قشر آدم وجود داره که همیشه از همه چیز انتقاد میکنند و با این کار سعی دارند خودشان را روشنفکرتر از بقیه نشان دهند و البته که اهل عمل هم نیستند ومطمئن هستم که خودشان در هیج یک از حرکات جنبش شرکت نکردند و همیشه موقع عمل بیرون گود میشینن و میگن لنگش کن."
البته به جنبش دوم خرداد هم انتقاداتى اساسى وارد است. مهمترينشان اين است كه چرا آقاى خاتمى با پشتوانۀ قاطع مردم، وقتى در امور داخلى دولت دخالت ميشد و وزرا و معاونها را به ايشان تحميل ميكردند و وقتى آن جنايات 18 تير و قتلهاى زنجيره اى و زندانى و شكنجه كردن حاميان دولت و بستن روزنامه ها و موج تخريب صدا و سيما عليه دولت و قضيه كنفرانس برلين و بسيار قضاياى ديگر پيش مى آمد ايشان سكوت كرد و حمايت اكثريت قاطع رأى دهندگان را ناديده گرفت؟ و هيچ تغييرى در سياستهاى دولت ديده نشد؟ حتى در بسيارى موارد عقبگرد هم داشتيم. آيا ولايت فقيه نميتوانست در آن 8 سال با يك بحران مشروعيت جدى مواجه شود؟ اينها پرسشهايى است كه از همان سالهاى نخستين نيز كمابيش مطرح بود. اين پرسش هم بايد مطرح شود كه اگر خاتمى آنطور كه منتقدان دولت ميگفتند استعفا ميداد، آيا مردم ميتوانستند حكومت را از دست على خامنه اى و جنايتكاران ديگر خارج كنند، يا تنها خاتمى دو سال رئيس جمهور شده بود و با استعفاى وى هم يكى مثل احمدى نژاد روى كار مى آمد و در كوتاه مدت از كسى كارى ساخته نبود. از سوى ديگر بايد بين اصلاحات كه با پايبندى به قانون اساسى است و ريفرم كه خواستار تغييرات بنيادى در شيوۀ حكومت است تفاوت گذاشت. امروزه بسيارى از مردم به خوبى ميدانند كه اگر ولايت وقيح در كشور هر غلطى ميخواهد ميكند دليلش اختيارات نامحدودى است كه قانون اساسى به او اعطا كرده. و بى قانونى و ريشۀ فساد در كشور دليلش قوۀ قضائيه ايست كه انتصابى همان مقام عظما هست. دُم اين دستگاه حكومتى نيز به دستگاه مذهبى آخوندها بسته است كه سالهاست انواع فريبكاريها و دزديها و جنايتها را در كشور ما با عزت و احترام انجام ميدهند و هيچگاه هم "نيروى منسجم و متحدى" براى مبارزه و بازخواست آنها به پا نخاسته.
امروزه اين نيرو در حال شكل گيرى و انسجام است و نيازمند هرگونه همكارى براى قدرت گرفتن. از دل اصلاحات و بخصوص تغييرات فرهنگى پس از دوم خرداد، نسلى پرورش يافت و جنبشى شكل گرفت كه به هيچ وجه حاضر به تحمل زورگويى هاى لباس شخصى ها و بسيجى ها نيست. تفاوت بنيادين جنبش سبز با دوم خرداد ماهيت سكولار و انقلابى بودن آن است، و اين نتيجۀ چيزى نيست جز رشد فكرى ما كه در سايۀ آزادى بيان در زمان خاتمى حاصل شد. مزيت بزرگ ديگر جنبش، نداشتن رهبرى مشخص است (بيشتر جنبشهايى كه به پيروزى رسيده اند فاقد رهبر بوده اند، و وجود رهبر با وجود مزايايى كه دارد خطرناك هم ميتواند باشد. ما به خوبى نتيجۀ نداشتن آگاهى و جايگزين كردن نظر شخصى رهبر به جاى خرد جمعى مردم را در رهبرى خمينى به ياد داريم). آقاى موسوى نيز بارها اعلام كرده من رهبر جنبش سبز نيستم، هركس خواهان اجراى قانون باشد در جنبش سبز است، تكثر گرايى خصلت جنبش سبز است، قانون وحى ملزم نيست، و از اين دست گفته ها كه به خوبى حقيقت را نشان ميدهد. و دربارۀ خود ايشان هم به نظر من، هم ايشان و هم آقاى كروبى شجاعت و مقاومت بى نظيرى از خود نشان دادند. وقتى آنها هر روز تهديد ميشوند و خواهر زادۀ موسوى را ميكشند و پسر كروبى را شكنجه و به خانه شان پيش از روز قدس و بارها قبل از آن حمله ميكنند و تمام آخوندها پشت خامنه اى جبهه گرفته اند نميتوان انتظار به چالش كشيدن شخص خامنه اى و اصل ولايت فقيه را در اين موقعيت از ايشان داشت. ولى از ياد نبريم همين دو نفر بودند كه مردم را قبل از انتخابات به تظاهرات خيابانى دعوت كردند و پس از انتخابات هم با اتخاذ استراتژى هاى درست، جنبش را تا حدِّ ممكن در مسير درست براى ادامه يافتن آن هدايت كردند. تنها يك فرد نا آگاه از موسوى و كروبى انتظار دارد به اسلام يا خمينى اتكا نكنند، با توجه به شخصيت مذهبى و خط امامى شان و جايگاه دشوارى كه الآن در آن قرار دارند. آيا اگر هر شرايطى شما را وادار كند آنچه را عميقاً باور داريد انكار كنيد و مثلاً به جاى جدايى دين از سياست، به سياست مذهبى رأى دهيد، چنين كارى خواهيد كرد؟ موسوى و كروبى به نظر من بسيار بيشتر از آنچه از آنان انتظار ميرفت عمل كردند و از جان مايه گذاشتند.
اما جنبش سبز، جنبش آزاديخواهى مردم ايران است كه سالها انتظارش را ميكشيديم، و آزادى نيز شامل برابرى حقوقى انسانها ميشود بدون هرگونه قيد ايدئولوژيك و قومى و جنسى و... . وقتى يك آخوند بيسواد و جانى فرمان قتل هموطنان ما را ميدهد چون بسيارى از آنان نميخواهند حكومت در جزئى ترين امور زندگى شان دخالت كند، و تمام آخوندها و پاسدارها و بسيجى ها از اين جنايات و از آن افراد و ايدئولوژى دفاع ميكنند، اسم تمامشان "فاشيست" است و در جايى كه فاشيسم حكم ميراند استبداد و تبعيض حاكم ميشود. امروز وظيفۀ هر انسان آزاده اى است كه با اين فاشيستها مبارزه كند و آنها را در هر زمينه اى كه ميتواند خلع سلاح كند تا روزى كه به همت نيروى نظامى سركوبشان كنيم و همه شان را به پاى ميز محاكمه بكشانيم. امروز ما بيش از هر زمان ديگرى نيازمند هماهنگى و استراتژى مشخص هستيم. با همبستگى ميان تمام طيفهاى فكرى براى هدف واحد، سياست مشخصى را در پيش بگيريم. هر كسى را به مبارزه دعوت كنيم و به جنبشمان اميد و نشاط ببخشيم. اگر همه بدانند مسئلۀ اصلى ما در درجۀ اول آخوندها هستند كه نيروهاى جنايتكار را براى ارعاب مردم پرورش ميدهند، يقين داشته باشيد با يك اعتصاب يك ماهه كار رژيم تمام است. وقتى بيشتر مردم حاضر به اطاعت از قوانين خودساختۀ آنان نباشند و ديگران هم بخاطر نابسامانى كشور همراهى كنند ديگر اين حكومت به چه كسى ميخواهد حكمرانى كند؟ حكمرانى كه هيچكس براى حكم او ارزشى قائل نباشد بيشتر به يك ديوانه شبيه خواهد بود تا حكمران. منتها در صورتى كه همه بدانند ريشۀ اين سياهى درازمدت در كشور ما از كجاست. بايد در كوچه و خيابان و محيط كار و درس و زندگى، همۀ اطرافيان را نسبت به لزوم مبارزه و اعتصاب آگاه كرد. اگر شد مزدوران را از خيانت باز داشت، و اگر هم نشد آنها را منزوى كرد، و در سوى مقابل با افراد همفكر پيمانى جديد بست براى مبارزه اى كه بى شك تاريخ بشريت را تكان خواهد داد. اگر هركس در اطرافش چندين نفر را داشته باشد كه طبق استراتژى مشخصى پيش بروند، اين گروههاى كوچك شبكۀ اجتماعى پيوسته و بزرگى را شكل خواهد داد كه با تكيه بر نيروى خود به راحتى مستبدان را به زانو در آورد. دستگاه ايدئولوژيك ولايت فقيه آنقدر سست است كه اگر امروز همه همفكر و آگاه شوند به محض تغيير سياستهاى فرهنگى كشور تمام آن ظرف مدت بسيار بسيار كوتاهى فرو خواهد ريخت. گذشته از آن كه تشيع هيچگاه به اينصورت كه آخوندها آموزش ميدهند نبوده و اساس آن هم مذهبى انحرافى و خرافى است (به كتاب شيعى گرى نوشتۀ كسروى مراجعه كنيد) خود پديدۀ آخوند جزءِ اسلام نيست و حدود 400 سال پيش در ايران پديد مى آيد، از اولين آخوندها محمد تقى مجلسى بوده و لباس آخوندى هم اساساً از هند وارد شده. شايد برايتان جالب باشد بدانيد كه ما حتى قبل از 100 سال پيش پديده اى به نام آيت الله نداشتيم و هرچه بوده آخوند و ملا بوده. طباطبايى و بهبهانى جزءِ اولين آيت الله ها هستند. بحث تقليد هم كه ضدِّ تعاليم اسلام است و در مقابل دفعات مكرّرى كه قرآن مسلمانان را به عقلشان ارجاع ميدهد هيچ جا صحبتى از تقليد نشده، اين بحث هم در همان زمان مجلسى ساخته و پرداخته ميشود. از همۀ اينها مفتضح تر ولايت فقيه است كه ملا احمد نراقى براى اولين بار حدود دويست سال پيش يك نظريه اى ميدهد كه ربطى هم به ولايت فقيه خمينى نداشته، ولى خمينى از آن استفاده ميكند تا وسيله اى براى به قدرت رسيدنش شود. زمانى كه خمينى در مبارزات سياسى اش ولايت فقيه را مطرح ميكند تقريباً تمام آخوندها مخالف آن بودند و در ردِّ آن نوشته ها چاپ ميشود و سخنرانى ها و كلاسها برگزار ميشود. اما زمانى كه ايشان به كمك بنى صدر و يزدى و بازرگان و غيره به قدرت ميرسد يكهو تمام آخوندهاى ايران جز چند نفر معدود رنگ عوض ميكنند و مدافع ولايت فقيه ميشوند. حتى از اين هم آشكارتر، هر انسان عاقلى ميتواند به راحتى درك كند با اين وضع اختناق و ديكتاتورى شديد ولى فقيه كه بر جان و مال و ناموس مردم چنگ انداخته و همۀ مخالفان را شكنجه و اعدام ميكند، اگر بنا بود جزئى از اسلام باشد بايد الله در بدترين حالت حداقل چندين سوره در قرآن مخصوص ولايت فقيه چاپ ميكرد. پس چرا ما هرچه ميگرديم جز يك آيۀ گنگ و دو پهلو كه هيچ ربطى به بحث فعلى ولايت فقيه هم ندارد هيچ اثرى از آن در قرآن نيست؟ پس كجايند آنان كه خود را مسلمان و مؤمن واقعى ميدانند؟؟!
ميبينيد پايۀ اعتقادات چقدر سست است. اصلاً مهم نيست اسلام (جدا از اينكه خودش چگونه دينى است) چه ميگويد. مهم اين است كه چه عقيده و باورى در كشور رايج است و تبليغ ميشود. ريشۀ اعتقادات هيچيك از مسلمانان فعلى ايران، خود اسلام نيست. وگرنه تمام اين مرده پرستى ها و گنبدهاى زرين و سيمينى كه براى امامان و امامزاده هايشان مى سازند و به ضريحش دخيل ميبندند و گريه و زارى ميكنند شرك محض است. ولى بحث اين است كه خيليها حتى يكبار هم به اين قضايا نيانديشيده اند. نه اينكه نخواهند، بلكه هيچگاه زمينۀ اين انديشيدن برايشان وجود نداشته. اگر هم حرفى جايى شنيده اند از زبان كسانى بوده كه جز انتقاد و تحقير و خرده گيرى به ديگران كار ديگرى بلد نيستند و هيچ ايدۀ بهترى براى نياز اساسى انسان به دين ندارند. واقعيت اين است كه هيچيك از مسلمانان ايران امروز نه يكتاپرست هستند و نه دين دارند. بجاى تعليمات صحيحى كه دين بايد آموزش دهد تا زندگى انسانها را در مسير درست هدايت كند، يكسرى خرافات و حديثهاى كوتاه و به درد نخور ياد ميگيرند كه نه تنها هيچ اثرى در زندگى شان ندارد، بلكه بسيارى از آن حديثها و روايتها از وضعيت انسانهاى امروزى فاصله زيادى دارد و به راستى متعلق به 1400 سال پيش عربستان است.
بسيارى از سياستگذاران فرهنگى يا بعبارت بهتر ضدِّ فرهنگى در تبليغ اين خرافات، خود از تمام اين واقعيتها مطلعند و به خوبى ميدانند كه چه جنايتى در حقِّ بشريت ميكنند. ولى هنوز اتفاقى نيفتاده و اتفاقى هم نخواهد افتاد مگر آنكه نيروى مخالف، متحد و به اندازۀ كافى قدرتمند شود و معادلات جهانى را تغيير دهد. آنچه بعنوان ارزش در اينترنت و ماهواره سعى دارند در ذهن انسانها جا بيندازند رونما و ظاهر كشورهاى صنعتى غرب است كه از دور زرق و برقش را به ما نشان ميدهند و تا كنون هم هميشه حسرت كشيده ايم و هيچوقت هم به آن نرسيديم، به خاطر حكمرانان بى كفايتى كه تنها به فكر قدرت و منافع شخصى خودشان بودند و هميشه غرب در روى كار آوردن و حمايت از اينها نقش مهمى ايفا كرد. خمينى در حالى از همان روز اول جاى شاه نشست كه در كشور مخالفان بسيارى نيز داشت اما كسى فراموش نكرده راديو بى بى سى و صداى آمريكا و رسانه ها و مطبوعات فرانسه چه نقشى در دموكرات نشان دادن وى داشتند. كسى را كه با حق رأى زنان و حق مشاركت اجتماعى آنان آنطور مخالفت كرده بود و در كتابهايش جز اراجيف چيزى ديده نميشد تبديل شده بود به سمبل آزاديخواهى ايران! امروز هم همين رسانه ها سعى دارند دوباره هويت اسلامى جديد و چهره عوض كرده اى را در پاچۀ مبارك ما فرو كنند و هميشه آب را گل آلود نگه دارند كه هروقت لازم شد از آن ماهى بگيرند. تاريخ معاصر ايران به خوبى گواه دو رو و خيانتكار بودن جماعت آخوند هست. شما پس از بهبهانى و طباطبايى يك آخوند را نام ببريد كه خيانت نكرده باشد يا قدمى مثبت براى پيشرفت كشور برداشته باشد؟ و اصلاً خودتان ببينيد در حوزه ها چه حجم عظيمى از اراجيف و خرافات را براى پخش در جامعه در مغز اينها ميكنند. با اين حال هيچگاه دست اين جماعت پست و رياكار رو نشد و هميشه از تمام دنيا و رسانه ها و سياستمداران غرب، و نيز از سوى مستبدان داخلى، براى جهل و واپسگرايى ملت ما حمايت ميشدند. و اين وضعيت هم فقط مختص ايران نيست. به نظرم در آمار بالاترين اعدامها، پس از ايران و چين، رتبۀ سوم را عربستان داشت. در تمام كشورهاى اسلامى استبدادى حاكم است كه مردم كشورهاى ديگر در خواب هم نميبينند. و آزاديخواهان عرب هم با وضع بسيار بدى سركوب و نابود ميشوند. اين وضع سالهاى سال در اين كشورها حكمفرماست. آنجا هم همين چند وقت پيش كسى را ميخواستند به حكم قصاص قطع نخاع كنند. منتها با اين تفاوت كه در آنجا حكومت بطور يكپارچه جلوى اين توحش ايستاد تا چهرۀ كشورش در انظار جهانى خراب نشود، اما جمهورى اسلامى و نمايندگان مجلس ولى فقيه روز به روز هار تر ميشوند و قوانين وحشيانه ترى را تصويب ميكنند و قوه قضاييه كسى را برايش پرونده سازى ميكند كه سنگسارش كنند، تا اوج پستى و حيوانيت خود را به رخ همگان بكشند و مخالفان را به موضع دفاعى بكشانند. همان هدفى كه با دامن زدن به درگيرى و جنگ در فلسطين و لبنان و عراق دنبال ميكنند.
به هر روى امروزه شمار زندانيان سياسى و ميزان شكنجه و اعدام در كشورهاى منطقه توسط حكومتهاى ايدئولوژيكشان بسيار بالاست و وضع آنها نيز مشابه ماست. اما سالهاست كه هيچ صداى آزاديخواهى محسوسى از بيشتر اين كشورها برنخاسته. پس بى ربط نخواهد بود اگر بگوييم سرنوشت خاور ميانه به دست ايران و ايرانيان است و در واقع به دست جنبشى كه در اين يكسال به خوبى راه رشد و بلوغ را پيموده و قريب به اتفاق مردم ايران، عملاً يا قلباً با آن همراه هستند. آنچه آمريكا براى عراق و افغانستان به ارمغان آورده حكومتى با رنگ و بوى آمريكايى و حامى سياستهاى آنان است كه فروش مواد مخدر و اسلحه آزاد باشد و عطش نوگرايى و تحول خواهى مردم را با فرهنگ پوچ و فريبندۀ غرب كنار زنند و همچنان سياست، خلافكاران را در كنترل خود داشته باشد تا گهگاه از آنان استفاده كند، و مذهب هم به ابزارى در دست سياستمداران و براى فريب مردم و برآوردن منافع و مطامع حكومت و سرمايه داران حامى اش تبديل شود. هنوز هيچكس جرأت ندارد آخوندهاى گردن كلفت نجف و سامرا را بخاطر فريب مردم و مفتخورى و جنايتهايشان پاى ميز محاكمه بكشد. آنها روز به روز قدرتمندتر ميشوند و هر جنبش فرهنگى را سركوب ميكنند و آمريكا تبليغ ميكند كه براى اين كشورها آزادى به ارمغان آورده است. پس اهميت جنبش سبز و تلاش هدفمند مردم ايران براى آزادى كشور در اين هم هست كه ميتواند از مرزها فراتر رود و فروغى را به جهانيان نويد دهد. همچون نهضت ملى كردن صنعت نفت كه منشأ حق طلبى و استقلال چندين كشور تحت استعمار شد و سبب گرديد استعمار غرب با اجبار و خفّت پايش را از چند كشور ديگر پس بكشد. اينك نيز بايد گفت امان از روزى كه شير ژيان ايرانزمين در منطقه غرّش كند......
ما اينرا هم بايد دريابيم كه جايگاه تاريخى هريك از ما كجاست؟ تاريخ به دست تك تك انسانها ساخته ميشود و خوشبختى و دشوارى انسانها حاصل همين تلاش است. اما شايد شما مانند عده اى بگوييد براى اصلاح ايران بايد عمرمان را، يا حداقل چندين سال از زندگى مان را بگذاريم، ولى مگر آدم چقدر عمر ميكند؟ يا همه كه نميتوانند مبارزۀ سياسى كنند. بگوييد ميخواهيم زندگى آرام و راحتى داشته باشيم و نميخواهيم عمرمان را فعاليت سياسى كنيم و هميشه در خطر باشيم. من كاملاً اين قضايا را درك ميكنم و خودم هم در همين شرايط زندگى ميكنم، ولى ميخواهم به حرفى كه ميزنم، ابتدا جدا از مسائل فرهنگى و سياسى دقت كنيد، كه خوشبختى به راستى چيست؟ و آرامش انسان چگونه حاصل ميشود؟ اگر براى اين پاسخ درستى نداشته باشيد در بهترين نقطۀ جهان هم به مشكل بر خواهيد خورد. به اعتقاد من حتى فردى كه در يك جزيرۀ دورافتاده در آفريقا زندگى ميكند هم كاملاً امكان خوشبختى را دارد و مردم هر جاى دنيا اگر همگى شان بخواهند، توانايى و حق پيشرفت به موازات كشورهاى پيشرفته را دارند و به اين حق خواهند رسيد. اصولاً پيامبران و نيكخواهان جهان مثل زرتشت و بودا خواستند نگاه انسانها را به جهان عوض كنند و اينكه به گونۀ ديگرى هم ميتوان زندگى كرد.
شايد بگوييد من آنجا ميروم و به آرامش و زندگى عالى ميرسم، اما به شما اطمينان كامل ميدهم كه اگر در جاى ديگرى ميتوانيد به اين زندگى برسيد و احساس خوشبختى كنيد، بدون ترديد به طريق اولى ميتوانيد در اينجا به خوشبختى برسيد. اگر چنين باشد تنها ذهن شما شرطى شده است بدون دليلى كه واقعى و ناشى از ماهيت خوشبختى و تشخيص بهترين نحوۀ زندگى باشد. آيا در همين ايران كسى را نديده ايد كه شاد و ثروتمند و براى جامعه اش مفيد باشد؟ اگر ديده ايد پس بدانيد كه ميشود و سختى آن هم به مراتب از خارج زندگى كردن كمتر است. مبارزۀ سياسى هم كارى نيست كه همچون گذشته كسانى خود را وقف مبارزه كنند و كشته شوند يا رهبرى مشخصى را بعهده گيرند. يك حرف و بحث معمولى و يك كار كوچك مثل شعار نويسى و نافرمانى مدنى هم ميتواند تبديل به يك كار سياسى بسيار مهم شود. اصولاً تغييرى كه بوجود مى آيد به دست تك تك افراد است نه يكى دو رهبر مشخص يا چند مبارز فعال سياسى، و هدف تكامل خرد جمعى و بالارفتن آگاهى و تقويت روحيۀ عمومى است براى رهايى ميهن و توده. اگر اصلاحات در ايران اثرات عميقى داشت نه بخاطر شخص خاتمى، كه بخاطر بسيار بسيار افرادى بود كه انواع فعاليتهاى مختلفى را كه در آن مهارت داشتند به عهده گرفتند، و مثال ديگر آن رضا شاه است كه در آن زمان ايران جهش منحصر به فردى داشت، اما براى نمونه ساختن دانشگاه تهران كارى نبود كه خود رضا شاه هم ايده بدهد و هم كلنگ دستش بگيرد و بسازد هم مديريت كند و برنامه ريزى كند! در زمان او راه براى اصلاحات اساسى و ساختارى باز شد و ساختن دانشگاه مرهون تلاش دكتر علی اصغر حکمت، سيد نصرالله تقوی، بديع الزمان فروزانفر، غلامحسين رهنما، علی اکبر دهخدا، دکتر عيسی صديق، دکتر رضازاده شفق، امير اعلم، علی اکبر سياسى، دکتر سنک، دكتر محمود حسابى و بسيار افراد ديگرى بود كه مدتها براى اين طرح زحمت كشيدند و تلاش كردند و هريك در تخصص خود تأثير مهمى گذاشتند.
شايد بگوييد هروقت موقعيت مساعد بود برميگرديم و به نوبۀ خود كمك ميكنيم. يقين بدانيد اگر بنا باشد همه چنين طرز فكرى داشته باشند هيچگاه هيچ چيز بهتر نخواهد شد. در همين دولت قاجارى و ضدِّ ملى احمدى نژاد، افراد متخصص و درستكارى را ميشناسم كه مديريتهاى كمى پايينتر از سطح كلان را گرفتند يا در حرفۀ خودشان دست به ابتكاراتى زدند كه بى شك تأثير قابل توجهى در جلوگيرى از تخريب كامل كشور به دست گروه پاسدارها و آخوندها داشت و باعث حفظ پايه هاى توسعۀ اقتصادى براى آينده ميشود. شايد بگوييد كه مهم است ببينيم ما ميخواهيم راه حل براى وضعيت فعلى خودمان پيدا كنيم يا براى جامعه مان. اين دو باهم متفاوتند. من ميپرسم اگر شما ببينيد راه حلى كه براى مسئلۀ اول پيدا كرده ايد مسئلۀ دوم را حادتر و خرابتر ميكند اما ميتوان راهى پيدا كرد كه هر دو عالى شوند، آيا در راه حلتان يك بازنگرى نميكنيد؟ به گفتۀ برخى افراد خوشبختى يك احساس است و حرف و حديثهايى مانند اين نوشتۀ من در آن هيچ اثرى ندارد. همين گفته را اگر درست فرض كنيم به خوبى نشان ميدهد كه "احساس خوشبختي" كاملاً انعطاف پذير و به راحتى قابل تغيير است حتى توسط خود شخص. نيازى به مهاجرت نيست. كافيست ديدگاهمان را عوض كنيم و جور ديگرى به قضايا نگاه كنيم. ما اگر ميخواهيم اين وضعيت تغيير كند ابتدا بايد خودمان تغيير كنيم. تك تك ما، و استثنايى هم ندارد. كارى را كه ميدانيم درست است انجام دهيم و كارى را كه ميدانيم اشتباه است انجام ندهيم. عقايد ناصحيح را از هر گونه كه هست كنار بگذاريم، چه عقايد خرافى مذهبى، چه صوفيگرى، ماديگرى و فلسفه بافى هاى بى پايه و اساس، و آنچه را كه ميبينيم و متوجه ميشويم درست است بپذيريم، بى هيچ پافشارى و لجبازى بيجا. وظيفۀ ما ميتواند اين باشد كه افراد بى طرف را به مخالف و مخالفان غيرفعال و انتقاد كنندگان صرف را به مخالفان فعال و مبارز تبديل كنيم. براى سركوب تندروهاى مذهبى كه بيان هيچ عقيده اى را در جامعه جز عقيدۀ خودشان بر نمى تابند بايد منسجم و هدفمند و هوشيارانه عمل كرد.
شايد بگوييد از لحاظ فرهنگى ربطى به اين جامعه نداريد، ولى يك جامعه شناس كاملاً علمى ميتواند به شما ثابت كند كه شما از لحاظ فرهنگى بسيار به اين جامعه نزديكتر هستيد تا جوامع ديگر، و آنچه اكنون در ذهن شما بعنوان ارزشهايى شكل گرفته كه از سوى حاكميت و نيروهايش بعنوان ناهنجارى و ضدِّ ارزش شناسانده ميشود دقيقاً متضادِّ ارزشهاى ناصحيح حاكم بر جامعه است كه پرورش يافته و همچون جبر تاريخ، سرنگونى نظام فاشيستى فعلى را محقق ميكند، و سيل عظيم مهاجران كه مخالف رژيم است مستقيماً اين واقعه را عقبتر و عقبتر مى اندازد. شايد بگوييد ما ميرويم و از خارج مبارزه ميكنيم، اما مگر آنان كه 31 سال از خارج مبارزه ميكنند جز دستور دادن و تز دادن چه فعاليت عملى اى كردند؟ افرادى كه بايد رژيم را سرنگون كنند و سرنوشت و آيندۀ ايران را رقم ميزنند مردم داخل هستند. بسيارى از مهاجران در فرهنگ و جامعۀ خارج حل ميشوند و ارتباطشان با جامعۀ ايران قطع ميشود و اين واقعيتى گريز ناپذير است.
به اين هم فكر كنيد كه هرچند ممكن است شما بتوانيد در فرهنگ غرب حل شويد، ولى هر فردى به ريشه و هويت نياز دارد و روح و روان انسان مانند درختى است كه اگر ريشه اش را خشك كنند ميميرد. اما آيا وقتى آنجا از فرهنگ افتخارات گذشتۀ ميهنتان و از كوروش و داريوش يا هرچه كه در ذهنتان هست ميگوييد دست كم براى خودتان ننگ آور نيست كه خانه و كاشانۀ ويران شده را رها كرديد و به جاى استيفاى حقوق پايمال شده تان و ايستادگى در برابر يك عده دزدان جانيان نيرنگ باز، به دامن ديگران پناهنده شديد و براى حق زندگى به ديگران متوسل شديد؟ ميدانيد سربازى را كه از جنگ فرار ميكند چرا ميكشند؟ دربارۀ فلسفۀ اين خودتان بيشتر فكر كنيد، كه به كرامت و ارزش انسانى مربوط ميشود. ما براى جنگيدن به دنيا نيامده ايم و براى صلح و آبادانى و زندگى خوش و خرّم به دنيا آمده ايم. اما آن مثال من بى دليل نيست. يك رزمنده از ديد من مثال بارز تحقق عينى فضيلت انسانى است. براى سرباز "بدترين شرايط" بهترين موقعيت است تا خود را محك بزند و براى پرورش نيرو و تحمل خود. يك فرمانده ارتش، فرماندهيش را در گذراندن دشوارترين عمليات بدست آورده، و زندگى در ناز و نعمت، هيچگاه افتخارى را كه بى شك تجلّى كمال انسان است و آن فرمانده كسب ميكند، نخواهد داشت. آرزوى من جامعه ايست كه هركس تلاش كند در فن و مهارتش فرمانده شود. يعنى بيشترين تخصص و اشراف كامل به زمينۀ كارى و مورد علاقۀ خود، اما در راستاى آرمانى مشخص كه هماهنگى كاملى با پيشرفت فنون و دانشها داشته باشد.
اگر تك تك افرادى كه در اين كشور زندگى ميكنند به خود بگويند من مالك حقيقى اين آب و خاكم و يك هفتاد ميليونيم حقِّ اداره و تعيين سرنوشت اين كشور متعلق به من است و حقِّ آبا و اجدادى من است، هيچگاه همه اش دست يك مشت آخوند رو سياه شپشو نمى افتد. بد نيست بدانيم در اين كشور قومى زندگى ميكردند به نام اشكانيان. آنان جانشينان اسكندر را به طرز خفت بارى تار و مار كردند و از كشور بيرون راندند، و حدود سيصد سال هم بر اين سرزمين حكومت كردند. ويژگى معروف حكومتشان اين بود كه هيچگاه هيچ دين و آيينى را رسمى و حكومتى نكردند و تنها پاسدار مرزها و امنيت داخلى بودند. هنوز هم بازماندگان آن قوم كه پارت بودند (نه پارس، نه ماد و نه ايرانيان پيش از آرياييها ويا اقوام ديگر) بيشتر در استان خراسان هستند و زندگى ميكنند. شايد شنيده باشيد كه اين قوم در آن زمان رسم و باورى در ميان خودش داشته، كه مرگ طبيعى برايشان ننگ آور بوده و اين نشانى از جنگاورى و دلاوريشان بوده است.
از گذشتۀ ايرانيان سخنهاى فراوانى براى گفتن است. اينكه تازيان وحشى به سرزمين ما حمله كردند اما هيچگاه نتوانستند خدشه اى به فرهنگ ما وارد كنند. تمام گفته هاى حافظ و فردوسى پر از باورهاى زرتشتيان و نياكانمان است. ما پس از چهار قرن تمام تازيان را از سرزمينمان بيرون كرديم و تمام اقوام و افراد در كنار هم سالهاى سال ايرانى مانديم و زير بار سلطۀ آنان نرفتيم. فرهنگمان هم حفظ شد و اكنون نيز هيچگاه با حذف تاريخ هخامنشيان توسط اين تازى پرستان قرون وسطايى تضعيف نميشود، بلكه روز به روز قوى تر خواهد شد و تمام اين كثافتهاى حرام خور را به اعماق مستراح تاريخ خواهد فرستاد.
اين نوشتۀ ما تمام شد. اميدوارم كمى باعث تحول ذهنى كسى شده باشم. مهاجرت در ايران پديده اى است كه باب شدنش به نظر من از واقعيتهاى تلخ درون جامعۀ ما نشأت ميگيرد كه معمولاً هم پوشيده نگاه داشته ميشوند، و ضربه اى اساسى به وضع كنونى و آيندۀ ميهنمان خواهد زد. در مقاله اى در همين اينترنت ميخواندم: "نخست وزیر کانادا تاکنون چند مرتبه از ایرانیان کانادایی به علت تأثیر بزرگی که بر اقتصاد این کشور گذاشته اند، تشکر کرده است (البته گفته ميشود به تازگى كمى وضعيت دگرگون شده). این مساله به این دلیل است که ایرانیانی که به کشورهای صنعتی مهاجرت می کنند، اکثراً جوانان نخبه و تحصیل کرده در دانشگاه های معتبر کشور هستند. طبق آخرین آمار صندوق بین الملل پول، ایران از نظر مهاجرت در بین 91 کشور در حال توسعه و توسعه نیافته جهان، رتبه نخست را دارد، به نحوی که سالیانه 150 تا 180 هزار تحصیلکرده از ایران خارج می شوند.
دکتر "امان الله قرایی مقدم"، جامعه شناس، ميگويد: ما از جوانان تاریخ و هویتشان را گرفته ایم و به آنها اینطور تلقین کرده ایم که گذشته ای نداشته اند و هر آنچه که بوده، بد است. نتیجۀ چنین فرایندی این است که جوان به بادکنکی تبدیل می شود که به هیج جا وصل نیست و به راحتی می توان او را به هر سو کشید". به اعتقاد من يكى از وظايف نويسنده اين است كه حافظۀ تاريخى ملتش را زنده و فعال نگه دارد، هم به دليلى كه اين جامعه شناس گفته است، هم اينكه ملتش بتواند راه خويش را به درستى دريابد و دوست را از دشمن بشناسد و دوست را نيز ممكن الخطا بداند. اين است كه از نويسندگان فضاى مجازى كه اكنون تقريباً تنها فضاى آزاد عمومى است درخواست دارم به اين امر هم توجه داشته باشند.
من براى اين نوشته از چند مقاله در اينترنت استفاده كردم كه بايد براى بخصوص دوتاى آنها كه دربارۀ دستاوردهاى دوران اصلاحات بود سپاسگزارى كنم. يكى نوشتۀ آقاى حسن عليزاده، با عنوان "به مناسبت انتخابات مجلس هشتم پیش رو. انتخابات آینده: مشارکت یا تحریم؟"، و دوم گزارش جلسه اى كه در دهمين سالگرد دوم خرداد بين چند عضو جبهه مشاركت برگزار شده بود، از جمله آقايان رمضان زاده، تاج زاده و شيركوند.

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

سرنگون سازى رژيم فاشيستى

قبل از اين بحث، بايد دربارۀ يك موضوع گفتگو كنيم و آن اينكه: بفرض اين رژيم سرنگون شد. چه رژيمى بايد روى كار باشد؟ به نظر من اگر واژۀ "اسلامي" را از جمهورى اسلامى برداريم، گزينۀ خوبى خواهد بود. اما در عمل به اين معنى است كه دستگاه تبليغاتى و مفتخورى آخوندها كلاً برچيده شود، حوزۀ علميه تعطيل شود، هر شهر فقط 1 مسجد داشته باشد، در قانون هيچ فرقى بين مسلمان و غير مسلمان گذاشته نشود، احكام جزايى و... بر طبق قوانين كشورهاى پيشرفته تدوين شوند، ولايت فقيه و هرگونه ديكتاتورى مشابه هم در قانون اساسى وجود نداشته باشد. يك جمهورى "واقعي".
اما چگونه اين رژيم را سرنگون كنيم؟ ببينيد، قبل از انقلاب احزاب مختلفى كه بسيارى از آنها كاملاً مخالف شاه و رژيم شاهنشاهى بودند بصورت نيمه علنى فعاليت ميكردند. احزابى مانند توفان، راه كارگر، توده، مجاهدين، سومكا، پان ايرانيست، نهضت آزادي، زحمتكشان، فداييان خلق و... خيلى احزاب ديگر كه الآن در ذهنم نيست. آنها در آن زمان مرتب هر روز يا حداقل هر هفته مجله و روزنامه بين مردم پخش ميكردند، جزواتى چاپ ميكردند و با قيمت تمام شده به دست مردم ميرساندند (كه همين الآن كمد من پر از جزوات انتشارات توده هست)، براى تصميم گيرى ها و جهتگيريهاى اساسي، دفتر مركزى و شوراى حزبى داشتند، بين خودشان تشكيلات مفصلى داشتند، بعضاً داخل ادارات و مراكز دولتى و ارتشى هم نفوذ داشتند، اعتصابات همگانى و راهپيماييها را شكل ميدادند و خلاصه نقش بسيار فعالى در عرصۀ اجتماعى داشتند. از هركس ميپرسيديد چند نفر از اطرافيانش را سريعاً ميتوانست نام ببرد كه عضو فعال حزبى باشند.
خب ميدانيم كه امروز ديگر هيچ اثرى از هيچ حزب فعالى در ايران نيست. حزب هم شده فقط "حزب علي"! وقتى انتر ميمونى مثل احمدى نژاد اينطور به مردم توهين ميكند و مخالفانش را بزغاله خطاب ميكند، وقتى نيروى انتظامى وحشى ميشود و رئيس قوه قضاييه كه مثلاً حافظ رعايت قانون است ميگويد همه كسانى كه احمدى نژاد را به رسميت نميشناسند اغتشاشگر و آشوبگرند و دستور ميدهد در زندان آنها را شكنجه كنند و بكشند و در گورهاى دسته جمعى دفن كنند، تنها كارى كه از دست مردم بر مى آيد اين است كه يكسرى بطور پراكنده تظاهرات كنند و بعد هم كه حكومت خون عده اى را بر زمين ريخت، روز به روز از تعداد تظاهركنندگان كاسته شود و بقيه مردم يا بنشينند و باهم به سران جمهورى اسلامى فحش دهند، يا سر نماز خامنه اى را نفرين كنند، يا منتظر ظهور آقا بمانند، و يا اينكه كاسه كوزه شان را جمع كنند و تشريف ببرند خارج براى يك زندگى بهتر.
اما اينها كه راه حل نيست. با حرص خوردن و فحش دادن هيچ مسئله اى حل نميشود. خارج رفتن براى فرار از خطر هم دور از انسانيت و نشان از بزدلى است. اين كشور خانۀ ماست. شما اگر به خانه تان حمله كنند و اموالتان را غارت كنند و به مادرتان تجاوز كنند از خانه در ميرويد كنار خيابان ميخوابيد؟ مردن به اين نوع زنده ماندن شرف دارد بخدا. آديمزاد كه فقط براى خوردن و خوابيدن آفريده نشده. اگر من و شما بخواهيم تا لحظۀ مرگ بخوريم و بخوابيم، مرگمان با مرگ آن گوسفندى كه در چراگاه همين كارها را (حتى شايد هم بهتر) انجام ميدهد چه فرقى خواهد داشت؟ زندگى براى ايرانيان مهاجر، اينطور كه تعريف ميكنند، عبارت است از خوردن، خوابيدن، تفريح، كار. اينجا زندگى عبارتست از خوردن، خوابيدن، كار. البته اينجا تحقير هم ميشويد، آنجا كمتر. اما هيچكدام از اينها زندگى نيست. آدميزاد با "فرهنگ" و با "ارزشهايش" زنده است. دقيقاً مثل ماهى كه با آب زنده است.
خب پس بياييد ببينيم كه اين آخوندهاى كثيف را چطور سرنگون كنيم: يك راه اين است كه دست به دامان آمريكا و اتحاديه اروپا بشيم كه آقا شما را به خدا كه بيايد مملكت ما را از دست اين بى پدرها نجات دهيد. مثل عراق و افغانستان. كه به نظر من راه مطمئنى نيست. اولاً از كجا معلوم كى آقاى آمريكا ميخواد بياد اينها رو سرنگون كنه؟ از كجا معلوم تا اون موقع اينها بمب هسته اى درست نكرده باشند؟ ثانياً خود آمريكا هم چندان سابقۀ درخشانى در كارنامۀ حضورش در ايران ندارد. در كودتاى 28 مرداد، همين آمريكا بود كه حكومت مصدق را برگرداند و بعدها به شاه خط داد كه اراضى را تقسيم كند و مسجد و حسينيه بسازد و دم انقلاب هم كارتر بود كه به شاه گفت بايد به مردم آزادى دهد و خمينى را در قلب اروپا نگهدارى كردند و با تشريفات به ايران فرستادند و هيچ نظارت بين المللى هم به آن انتخابات 12 فروردين 1358 با آن دو گزينۀ مسخره اش كه به همه چيز شبيه بود جز انتخابات براى تعيين سرنوشت يك ملت و نسلهاى آينده اش نكردند. من كه به اين غربيها اصلاً اعتماد ندارم. با اين حال خود دانيد!
راه دوم اين است كه همينطور در هر مناسبتى در خيابانها قرار بگذاريم. اما مطمئن باشيد روز به روز از تعداد ما كاسته و به تعداد نيروهاى آنها افزوده خواهد شد. راه سوم: مقابله به مثل: يعنى اگر آنها مردم را در خيابان ميكشند، ما هم اسلحه دستمان بگيريم و آنها را بكشيم. اگر زندانى از ما ميگيرند و آنها را شكنجه ميكنند تا بترسانند، ما هم گروگان گيرى كنيم. اگر بمب گذارى ميكنند تا جو را امنيتى كنند، ما هم در پاسگاههاى آنها بمب گذارى كنيم تا بترسند. اين گزينه فعلاً منتفى است. چون من كه به شخصه، نه بمب دارم نه اسلحه گيرم اومده (البته يكى ميگفت با يه قيمت نجومى ميتونه جور كنه ولى فعلاً كه از توانايى من يكى خاجه). بعد هم هيچ وحدتى متأسفانه بين مردم نيست. اگر چنين قضيه اى رخ دهد، هركس ساز خودش را ميزند. در شهرهايى شايد گروههايى ادعاى استقلال كنند و بخواهند شهر را در دست بگيرند، در نواحى ديگر مردم به جان هم بيفتند و... كشور بهم بريزد. اگر حزب توده و فداييان خلق مبارزات چريكى ميكردند، آنها حزب بودند و اصول و خواستهاى مشخصى داشتند و همه از شوراى واحدى دستور ميگرفتند و خلاصه تشكيلاتى داشتند. نه اينطور كه يكنفر اسلحه دستش بگيرد و راه بيفتد در خيابان، هر پليس و بسيجى و آخوندى را كه ديد بكشد. اين كار در شرايط فعلى به نظر من بيشتر منجر به هرج و مرج ميشود.
راه چهارم: شكل دهى يك اعتصاب سراسرى و فلج كردن اقتصادى رژيم: اين به نظرم راه خوبيست اما به كسانى كه گفتم، ميگويند احتمالاً خيليها شركت نكنند و كسانى هم كه شركت كنند در روزهاى اول منصرف شوند. شايد هم راست بگويند. بنابراين بايد تحت يك سازماندهى مشخص، با كپى نوشته هايى پشت و رو و پخش آنها در خانه ها و بين مردم بطور غير مستقيم، همه را از عمق فاجعۀ فعلى و سرانجام ايران را در مسير فاشيستى اى كه حكومت جمهورى اسلامى در پيش گرفته تبيين كنيم كه دقيقاً اگر امروز ساكت باشيم، بعد از 4 سال چگونه زندگى خواهيم كرد (كافيست به زندگى مردم كره شمالى و حكومتهاى ديكتاتورى ديگر نگاهى بياندازيم). و اينكه اين زندگى كه شما در اين 31 سال داشتيد اسمش زندگى نيست. برويد ببينيد مردم كشورهاى پيشرفته چطور زندگى ميكنند خودتان متوجه ميشويد. خيلى طرحهاى ديگر هم ميتوان داشت. به هر حال بايد اتحاد لازم ايجاد شود و دلهاى مردم را ميتوان به هم نزديك كرد.
يك راه پنجمى هم هست و آنهم مبارزات بى خشونت در حالت كلى است. البته گزينۀ قبل يكى از همين مبارزات بود. دكتر سازگارا در اين زمينه مطالب و دستورالعملهاى خوبى دارد اما بايد يكنفر پيدا شود حرفها را خلاصه كند و انواع كارهايى را كه ميتوانيم انجام دهيم ليست كند كه ببينيم چه كار بايد انجام دهيم.
درضمن خودتان چند نفر دور و برتان پيدا كنيد كه هم طيف شما باشند كه اگر اينترنت قطع شد بيكار نشينيم. يك گروه ياهو هم بسازيم و باهم در اين باره بحث كنيم. اگر قبلاً ساخته شده به ما هم خبر بدهيد در آن عضو شويم. اگر نه خودمان يكى بسازيم.

۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

24 خرداد

تقلب در انتخابات اخير، امري نسبتاً قابل پيش بيني بود. اما هيچ كس گمان نميكرد با اين وقاحت و اينقدر علني و آشكار تقلب كنند و از اين غافلگير كننده تر كودتايي بود كه از ديروز صبح سازماندهي شده بود. با توجه به اينكه چندي پيش طيف عظيمي از مردم به خيابانها آمدند و ضمن ابراز خشم و اعتراض به سياستهاي دولت نهم، حمايت خود را از مهندس موسوي اعلام كردند (كه دست كم نيمي از اين عده درواقع پشتيبان و نيروي فعال اصلاحات است) دولت براي سركوب اعتراضات حتمي الوقوع دو تدبير اساسي انديشيد. يكي نيروهاي نظامي زيادي را از نيمه هاي شب پس از انتخابات، در خيابانها و ميادين مستقر كرد كه با ايجاد فضاي رعب و وحشت، تعدادي را از آن جمعيت انبوه حاميان موسوي بكاهد، دوم تمامي بسيجي ها و مزدورانش را با لباس هاي معمولي بسيج كرد كه در شهرها شلوغ كنند و پيروزي احمدي نژاد را جشن بگيرند كه با تظاهر آنها بعنوان اكثريت يا جزئي از آحاد مردم، عده ي ديگري را نيز، از نيروهاي مردمي و رأي دهندگان به موسوي فريب دهد و از اعتراض آنها جلو گيري كند. اين برنامه كه از دقايق اوليه صبح روز شنبه 23 خرداد بطور گسترده در تمامي شهرهاي بزرگ ايران پياده شد، مطابق با انتظار دولت، تضميني براي پيروزي اين تقلب است. زيرا در تجمعات مردمي، متفرق كردن عده ي زيادي معترض، ولو اينكه هيچ كاري هم نكنند و فقط بايستند، بسيار دشوار تر است تا سركوب عده ي كمتري كه شايد بسيار خشمگين تر باشند و مقاومت كنند. همانطور كه در تحليلم از موج سبز گفته بودم، ملت ما سالهاست كه در يك دور باطلي افتاده كه هر چند سال يكبار حركتهاي تند ناشي از احساساتي را انجام مي دهد و تا مدت زيادي پس از آن، سكوت سنگيني بر فضاي جامعه حكمفرما مي شود، و تنها راه برون رفت از اين دور، بالارفتن آگاهي است. متأسفانه در همان موج، قشر آگاه در اقليت بودند و اگر شرايط به همين نحو ادامه يابد، تنها همين قشر در صحنه باقي خواهند ماند كه چون تعداد قابل توجهي نيز نيستند، به سرعت سركوب مي شوند، و اين كودتا نيز ادامه اش مانند تمام مشابهات تاريخي اش خواهد بود. همچون كودتاي 28 مرداد كه پس از آن تا سالها در جامعه فضاي امنيتي و ترس حاكم بود و رهبران اصلي را هم از ميان مردم خارج كردند، مانند مصدق كه تبعيد شد و فاطمي كه زنداني و در نهايت كشته شد و... و از سوي ديگر يكي از لازمه هاي اصلي ديكتاتوري، نگه داشتن مردم در جهل است، چون بعدها براحتي ميتوان احساسات آنها را كنترل كرد كه اگر روزي در حمايت از كسي شعار مي دهند، ديري نگذرد كه بر ضد او و راهش نيز براحتي شعار دهند، و اين هم از تبعات استبدادي است كه در صورت پيروزي دولت در اين كودتا بر كشور حاكم خواهد شد و ما را بيش از پيش در آن دور باطل فرو خواهد برد. اما آنچه كه گمان مي كنم ميتواند سرنوشت را جور ديگري رقم بزند (جدا از احتمال حمله ي آمريكا كه يك عامل خارجي است)، قدرت گرفتن بخشي از نظام است كه به مرور از تصميم گيري هاي تأثير گذار و اداره ي كشور به كنار رانده مي شود. هرچند حامي اصلي اين تقلب و كودتا خامنه اي است، اما اين روشي كه او از اينجا پيش گرفته، نه تنها بين سران حكومت، بلكه بين مردم نيز شكاف عميقي ايجاد خواهد كرد و اين هرچند منابع كشور و منافع را منحصراً در اختيار باند و جناح او قرار خواهد داد، ولي در آينده قطعاً به ضرر آنها تمام خواهد شد. حتي اگر هاشمي و ديگر رؤساي حكومت هم نتوانند در مقابل جناح حاكم بايستند و به سرنوشتي مانند كساني كه اول انقلاب از صحنه ي تصميم گيري و قدرت رانده و حذف فيزيكي يا معنوي شدند دچار شوند، اما چنين رويه اي در هر حكومتي همواره دايره قدرت و مزدوران آن را كوچك و كوچك تر كرده و در مقابل روز به روز به اكثريت تحت ظلم افزوده است كه مسلماً با افزايش اين اكثريت، قشر مبارز و آگاه نيزافزايش خواهد يافت و اين پتانسيل نهان، چون با رانده شدن تدريجي افراد از دايره ي قدرت و منفعت مركزي، نفوذ عاطفي (نه فكري) بيشتري ميان مردم پيدا مي كند، در نقاط حساس و سرنوشت ساز تاريخي ميتواند كاملاً جو را بدست بگيرد (همانطور كه در انقلاب 57 چنين شد و در آينده ي ايران ميتواند با يك ريفرم يا كودتاي احتمالي نظامي يا مشابه اينها، هدايت فكري جامعه را بدست گيرد). اما آنچه در اين مقطع حساس اهميت دارد اين است كه بتوانيم همديگر را از لحاظ فكري و روحي تغذيه كنيم و آن جمعيت عظيمي كه حول اصلاحات پديد آمده را در صحنه نگه داريم و نگذاريم كه براي مدت نامعلومي، كشور در قهقراي سركوب و استبداد فرو رود. زيرا در زماني كه تمام دنيا رو به پيشرفت است، بخش مهمي از زندگي يكايك ايرانيان به تباهي كشيده خواهد شد و نه تنها براي هيچ فردي نمي توان اين زمان سوخته و شايد هم اين عمر از دست رفته را باز گرداند، بلكه لطمه و خسارتي كه به ايران وارد مي شود قطعاً به مراتب از اين چهارسال بدتر خواهد بود و صدمات شديدي كه در اين دولت نهم به كشور وارد شد، بسيار گسترده تر و شديدتر خواهد شد كه جبران آن شايد ديگر به عمر ما كفاف ندهد و اين رويه ميتواند حتي به نابودي ايران و تجزيه آن بيانجامد. پس هوشيار باشيم و به مصيبت فعلي مان عادت نكنيم كه حوادث بسيار بدتري نيز مي تواند به دنبال داشته باشد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

26 اردیبهشت

اي صاحب فتوي ز تو پركار تريم

با اين همه مستي، از تو هشيار تريم

تو خون كسان خوري و ما خون رَزان

انصاف بده، كدام خونخوار تريم؟
---------------------------------------------------------------
ضرب و شتم يكي از اعضاي خانواده هاي دستگير شدگان روز جهاني كارگر
معرفي 500 دانشگاه برتر دنيا در بخش تحقيقات علمي؛ هيچ نامي از ايران نيست
به نام احمدي نژاد، جايگزين به نام خدا شد
حمايت 1500 نفري فعالان اجتماعي ايران از "اعدام بس كودكان"
ديه زن و مرد يكسان مي شود
نگهداري زنان بازداشتي روز كارگر در بند "متادون"
اجراي پروژه ي 7 ميليارد دلاري بدون مطالعات مثبت اقتصادي
نفري 100 هزار تومان در حساب فرهنگيان/ دولت به اصناف پول نقد مي دهد
سلامت ايرانيان در اولويت پانزدهم
درگيري طرفداران رضايي و احمدي نژاد در قم
وزير مسكن خاتمي: قيمت خانه در دولت نهم پنج برابر شد
رضايي: پسرم مشكلي نداشت
افزايش حقوق كارمندان دولت از 28 ارديبهشت
نظام بانكي در وضعيت هشدار

مقالات برگزيده:
انتخابات 84، و اينك...
فضاي باز انتخاباتي؛ واقعيت يا توهم
تحليلي بر چرايي آزادي ركسانا صابري
---------------------------------------------------------------
معرفي سايت: سايت http://www.ultrareach.com/ برنامه اي به نام ultrasurf را بصورت رايگان براي استفاده از اينترنتي آزاد در صفحه ي اول خود براي دانلود قرار داده كه هرچند اين برنامه كمي كند و سخت كار مي كند و گاهي نيز كاربر مجبور به باز و بسته كردن مداوم آن مي شود، اما هم كار با آن بسيار آسان است و هم از ضريب امنيت بالايي برخوردار است. البته دقت كنيد كه اولاً آنتي ويروس خود را محض محكم كاري غير فعال كنيد، ثانياً جز وقتي كه اين برنامه باز است، Internet explorer خود را باز نكنيد و وارد سايتي نشويد مگر آنكه از برنامه خارج شده و يكبار Disconnect كرده، دوباره Connect شويد.
توجه: به دليل کمبود وقت، بخش خبرها را از اين پس از وبلاگ حذف مي كنم، اما سعي مي كنم هر چند وقت يكبار، يك سايت خبرگزاري فعال را معرفي كنم. بخش هاي شعر و معرفي سايت نيز برجا خواهند ماند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

23 ارديبهشت

روزه سياسي انجمن اسلامي دانشگاه زنجان در حمايت از دانشجويان زنداني
بيش از 50 انجمن اسلامي دانشجويي با امضاي بيانيه مشتركي اعلام كردند: احمدي نژاد بايد برود
به رغم اعتراض هاي گسترده، 60 تا 80 درصد سهميه بومي كنكور 88 قطعي شد
تريبون آزاد دانشجويي "براي آزادي" ، 35 دانشجوي دانشگاه پلي تكنيك ممنوع الورود شدند
نامه بازداشت شدگان روز كارگر به رئيس قوه قضاييه
افزايش تعداد روزنامع نگاران و وب نگاران زنداني در ايران
گزارش ماهانه انجمن دفاع از زندانيان سياسي آذربايجاني در ايران
موج گسترده بازداشت شهروندان كرد
محمود عباس: احمدي نژاد حق ندارد از جانب مردم فلسطين صحبت كند
پاسخ 100 هزار توماني احمدي نژاد به نامه هاي مردم
دولت نهن 316 درصد بيشتر از دولت هشتم برداشت كرد
خبرهاي متناقض از رئيس كل بانك مركزي: استعفا كردم. استعفا نكردم!
6 ميايارد دلار هزينه ي سفر مديران در سال 87
لاريجاني: سهام عدالت تعادل بازار سهام را برهم زده
حساب ذخيره ارزي 15 ميليلرد دلار منفي شد!
كروبي: گروه هاي رپ آهنگي برايم نخوانده اند!!
طرح استيضاح وزير جهاد كشاورزي كجاست؟
مديري كه 250 ميليون تومان بازنشستگي گرفت!

مقالات برگزيده:
نامه مهندس بازرگان به امام خميني براي پايان جنگ
آقاي احمدي نژاد، ما هم شناسنامه آمريكايي مي خواهيم (در پي ماجراي ركسانا صابري)
اصلاح طلب اصول گرا؟!!
(مير حسين موسوي: از راهبرد اصولگرايي اصلاح طلبانه رهبر انقلاب دست بر نمي دارم)
---------------------------------------------------------------
در پرده ي اشاره فرو مي رود
خاكستري كه روي قرنيزها نشسته است
و در خطوط پوست مي آويزد.
بويي سياه كرده ست اشيا را
و طرح لبهايي خاك را باز مي تابد از اعماق
تا ناگهاني از آتش
كه جيغ مي كشد و مي شتابد در رؤياي شهر
و سايه هاي بزرگ در گورستان ها . . . بازارها . . . تيمارستانها
جنازه هاي بزرگ
كه روي شانه هاي هم بر مي آيند تا دنيا را فراخ تر ببينند.
ِ
اينجا هميشه شهر بزرگي خواهد ماند
و در خيابان هايش چشماني مفرغين در يكديگر خيره مي شوند
و شاعراني كه روزي مي خواستند يورش برند سوي شادي
گاهي دهان زيبائي را باز خواهند يافت
كه با صدايي آشنا ضجه مي زند
*(محمد مختاري)
---------------------------------------------------------------
توضيح: محمد مختاري، نويسنده و شاعر ايرانيست كه در طول عمر خود عضو هيئت علمي بنياد شاهنامه فردوسي، استاد دانشكده هنرهاي دراماتيك (امروز دانشكده سينما و تئاتر دانشگاه تهران) و دبير كانون نويسندگان ايران بود. وي در تدوين و انتشار متن اعتراض 134 نويسنده ي ايراني، به سانسور و محدوديت آزادي بيان، نقش فعالي داشت. بخشي از اين نامه كه در 23 مهر 1373 منتشر شد: "ما نويسنده ايم، يعني احساس و تخيل و انديشه و تحقيق خود را به اشكال مختلف مي نويسيم و منتشر مي كنيم. حق طبيعي و اجتماعي و مدني ماست كه نوشته مان –اعم از شعر يا داستان، نمايشنامه يا فيلمنامه، تحقيق يا نقد، و نيز ترجمه آثار ديگر نويسندگان جهان- آزادانه و بي هيچ مانعي به دست مخاطبان برسد. ايجاد مانع در راه نشر اين آثار، به هر بهانه اي، در صلاحيت هيچ كس يا هيچ نهادي نيست. اگر چه پس از نشر راه قضاوت و نقد آزادانه درباره ي آنها بر همگان گشوده است. هنگامي كه مقابله با موانع نوشتن و انديشيدن از توان و امكان فردي ما فراتر مي رود، ناچاريم به صورت جمعي-صنفي با آن روبرو شويم ..." (سايت رسمي كانون نويسندگان ايران)
از نوشته هاي او مي توان به تصحيح داستان سياوش شاهنامه، زاده اضطراب جهان، هفتاد سال عاشقانه (آنتولوژي شعر عاشقانه معاصر ايران)، انسان در شعر معاصر، نيما و شعر امروز، اسطوره زوال، چشم مركب و ترجمه ي واقع گرايي و داستان بلند از جان آپدايك اشاره كرد. از مجموعه اشعار او نيز مي توان: در وهم سندباد، قصيده هاي هاويه، بر شانه فلات، شعر 57، منظومه ايراني، خيابان بزرگ، سحابي خاكستري (انتشارات توس) و آرايش دروني را نام برد. محمد مختاري در آذر 1361 زنداني مي شود و حكم انفصال دائم از كلّيه خدمات دولتي براي او صادر مي شود و دو سال را در زندان مي گذراند. او در سال 65 به عضويت در شوراي نويسندگان مجله دنياي سخن در مي آيد و با مطبوعات ديگر نيز همكاري مي كند. وي در سالهاي پاياني عمر خود مشغول فعاليت براي راه افتادن دوباره كانون نويسندگان بود كه چندين بار بطور انفرادي يا همراه نويسندگان ديگر توسط مأموران وزارت اطلاعات ربوده و تهديد به مرگ مي شودو سرانجام در پاييز 77 در پي قتل هاي زنجيره اي، توسط مأموران وزارت اطلات جمهوري اسلامي دستگير و به قتل مي رسد. اين وزارت خانه با صدور اعلاميه اي در 15 دي همان سال، دخالت عناصر آن وزارت خانه را در قتل محمد مختاري تأييد مي كند.
1 2 3 4منابع

وبلاگ سهراب مختاري:
http://sohrabmokhtari.blogspot.com
سايت رسمي محمد مختاري (كه البته 1 ارديبهشت امسال راه اندازي شده و گفته شده كه تا چند ماه ديگر كامل مي شود): www.MohammadMokhtari.com

سخني از محمد مختاري:
«آزادی و بسط تفکر انتقادی و نهادی شدن مدارا، بهايی دارد که بايد پرداخت. کسانی که گمان می کنند هميشه حرفی می زنند يا بايد حرفی بزنند که مو لای درزش نرود، يا کسانی که می پندارند عامل حقيقت مطلق اند، يا همواره بايد حقيقت مطلق را بگويند، يا آنهايی که با توهم آشفته شدن ذهن جامعه، از فتح باب در باره ی هر مسأله ای که به انسان و جامعه و جهان مربوط است بيمناکند، خواسته يا نا خواسته، هيمه ی استبداد می شوند. به همين سبب نيز يا غالبا خاموش می مانند، و در نتيجه بر ستم و زور و فساد و جهل و ... چشم می پوشند؛ يا «ديگری» را به خاموشی فرا می خوانند يا وا می دارند، در نتيجه خود عامل ستم و زور و فساد و جهل اند: اينان سرانجام نيز بی تاب می شوند، و از کوره به در می روند، و به خطاب و تحکم و تهديد می گرايند، و به منع و حذف می پردازند. اما گفت و شنيد هر چند توان بر، و وقت گير هم باشد، عامل رشد تفکر انتقادی و اعتلای فرهنگ است، زيرا از جنس آزادی و مداراست.»

براي آشنايي بيشتر با شخصيت و انديشه ي محمد مختاري، رجوع كنيد به:
http://jomhour.blogfa.com/post-177.aspx
http://www.maniha.com/hezare.mokhtari.htm